غزل شمارهٔ ۸۰
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
روز و شب خون جگر میخورم از درد جدایی
۲
ناگوار است به من زندگی ، ای مرگ کجایی
۳
چون به پایان نرسد محنت هجر از شب وصلم
۴
کاش از مرگ به پایان رسدم روز جدایی
۵
چارهٔ درد جدایی تویی ای مرگ چه باشد
۶
اگر از کار فرو بستهٔ من عقده گشایی
۷
هر شبم وعده دهی کایم و من در سر راهت
۸
تا سحر چشم به ره مانم و دانم که نیایی
۹
که گذارد که به خلوتگه آن شاه برآیم
۱۰
من که در کوچهٔ او ره ندهندم به گدایی
۱۱
ربط ما و تو نهان تا به کی از بیم رقیبان
۱۲
گو بداند همه کس ما ز توییم و تو ز مایی
۱۳
بستهٔ کاکل و زلف تو بود هاتف و خواهد
۱۴
نه از آن قید خلاصی نه ازین دام رهایی