غزل شمارهٔ ۸۸
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
زهی از رخ تو پیدا همه آیت خدایی
۲
ز جمالت آشکارا همه فر کبریایی
۳
نسپردمی دل آسان به تو روز آشنایی
۴
خبریم بودی آن روز اگر از شب جدایی
۵
نبود به بزمت ای شه ره این گدا همین بس
۶
که به کوچهٔ تو گاهی بودم ره گدایی
۷
همه جا به بیوفایی مثلند خوب رویان
۸
تو میان خوبرویان مثلی به بیوفایی
۹
تو درون پرده خلقی به تو مبتلا ندانم
۱۰
به چه حیله میبری دل تو که رخ نمینمایی
۱۱
شد از آشناییش جان ز تن و کنون که بینم
۱۲
دل آشنا ندارد خبری ز آشنایی
۱۳
گرهی اگر چه هرگز نگشودهام طمع بین
۱۴
که ز زلف یار دارم هوس گرهگشایی
۱۵
همه آرزوی هاتف تویی از دو عالم و بس
۱۶
همه کام او برآید اگر از درش درآیی