Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
هاتف اصفهانی · دیوان اشعار

قصیدهٔ شمارهٔ ۵

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
کرده‌ام از کوی یار بیهده عزم سفر
۲
خار ملامت به پا خاک ندامت به سر
۳
از کف خود رایگان دامن امن و امان
۴
داده و بنهاده‌ام ره سوی خوف و خطر
۵
خود به عبث اختیار کرده‌ام از روزگار
۶
فرقت یار و دیار محنت و رنج سفر
۷
چون سفها خویش را بی‌سبب افکنده‌ام
۸
از غرفات جنان در درکات سقر
۹
همنفسان وطن جمع به هر انجمن
۱۰
وز غم دوری من غرقه به خون جگر
۱۱
من هم از ایشان جدا، بلبلیم بینوا
۱۲
دور ز هم آشیان برده سری زیر پر
۱۳
رهسپر غربتم لیک بود قسمتم
۱۴
چشم تر و کام خشک از سفر بحر و بر
۱۵
با تعب گرم و سرد صیف و شتا، رهنورد
۱۶
ساخته گاهی به برد سوخته گاهی ز حر
۱۷
گاه ز تف سموم گرم چنان مرز و بوم
۱۸
کاهن گردد چو موم در کف هر پنجه‌ور
۱۹
گاه بدان گونه سرد کز دم قتال برد
۲۰
ز آتش آهنگران موم نبیند اثر
۲۱
چون بگشایم ز هم دیده به هر صبحدم
۲۲
هاویه‌سان آیدم بادیه‌ای در نظر
۲۳
آب در آن قیرگون خاک مخمر به خون
۲۴
فتنه در آن رهنمون مرگ در آن راهبر
۲۵
دیو و دد آنجا به جوش، وحش و سبع در خروش
۲۶
من چو سباع و وحوش طفره‌زن و رهسپر
۲۷
شب چو به آرامگاه رو نهم از رنج راه
۲۸
بستر و بالین من این حجر است آن مدر
۲۹
طاق رواقم سحاب شمع وثاقم شهاب
۳۰
فوج ذئاب و کلاب هم نفسم تا سحر
۳۱
همدم من مور و مار دام و ددم در کنار
۳۲
دیو ز من در فرار، غول ز من در حذر
۳۳
گاه ز هجران یار گاه به یاد دیار
۳۴
با مژهٔ اشکبار تا سحرم در سهر
۳۵
بهر من غمزده هر شب و روز آمده
۳۶
پارهٔ دل مائده لخت جگر ماحضر
۳۷
یار من دلفگار آدمیی دیوسار
۳۸
دیدن آن نابکار بر رگ جان نیشتر
۳۹
صحبت او جانگزا ریت او غم‌فزا
۴۰
آلت ضر چون حدیه مایه شر چون شرر
۴۱
چون بشرش روی و تن لیک گر آن اهرمن
۴۲
هست بشر من نیم ز امت خیرالبشر
۴۳
این همه گردیده‌ام رنج سفر دیده‌ام
۴۴
کافرم ار دیده‌ام ثانی آن جانور
۴۵
روز و شب اینم قرین روز چنان شب چنین
۴۶
زشتی طالع ببین شومی اختر نگر
۴۷
مملکت بی‌شمار شهر بسی و دیار
۴۸
دیدم و نگشوده بار از همه کردم گذر
۴۹
ور به دیاری شدم جلوه ده یار خویش
۵۰
آینه دادم به کور نغمه سرودم به کر
۵۱
راغب کالای من مشتریان بس ولی
۵۲
حنظل و صبرم دهد قیمت قند و شکر
۵۳
دل دو سه روزی کشید جانب کاشان و دید
۵۴
جنت و خلدی در آن جنتیان را مقر
۵۵
روضه‌ای از خرمی در همه گیتی مثل
۵۶
مردمش از مردمی در همه عالم سمر
۵۷
اهل وی الحق تمام زادهٔ پشت کرام
۵۸
کز همه‌شان باد شاد روح نیا و پدر
۵۹
مایل مهر و وفا طالب صدق و صفا
۶۰
خوش سخن و خوش لقا، خوش صور خوش سیر
۶۱
با دو سه یار قدیم روز کی آنجا شدیم
۶۲
از رخ هم گرد شوی وز دل هم زنگ بر
۶۳
نیمه شبی ناگهان آه از آن شب فغان
۶۴
ساخت به یک لحظه‌اش زلزله زیر و زبر
۶۵
رعشه گرفت آنچنان خاک که از هول آن
۶۶
یافت تن آسمان فالج و اختر خدر
۶۷
بس گل رعنا که شب در بر عیش و طرب
۶۸
خفت و سحر در کشید خاک سیاهش به بر
۶۹
بس گهر تابناک گشت نهان زیر خاک
۷۰
بی‌خبر و کس نیافت دیگر از آنها خبر
۷۱
منزلشان سرنگون گشت و بر ایشان کنون
۷۲
نیست به جز زاغ و بوم ماتمی و نوحه‌گر
۷۳
دوش که در کنج غم با همه درد و الم
۷۴
تا سحرم بود باز دیدهٔ اختر شمر
۷۵
گاه حکایت گذار پایم از آسیب خار
۷۶
گاه شکایت کنان زانویم از بار سر
۷۷
گاه به فکرت که هست تا کی ازین بخت بد
۷۸
شب ز شبم تیره‌تر روز ز روزم بتر
۷۹
گاه به حیرت که چرخ چون اسرا تا به کی
۸۰
می‌بردم کو به کو می‌کشدم در به در
۸۱
ناگهم آمد فرا پیری فرخ‌لقا
۸۲
خاک رهش عقل را آمده کحل بصر
۸۳
پیر نه بدر دجی بدر نه شمس ضحی
۸۴
شمس نه نور خدا چون خضر اندر خضر
۸۵
عقل نخست از کمال صبح دوم از جمال
۸۶
عرش برین از جلال چرخ کهن از کبر
۸۷
گفت که ای وز کجا؟ گفتم از اهل وفا
۸۸
گفت چه داری بیار گفتمش اینک هنر
۸۹
خنده‌زنان گفت خیز و یحک از اینجا گریز
۹۰
هی منشین الفرار گفتمش این‌المفر
۹۱
گفت روان می‌شتاب تا در دولت جناب
۹۲
گفتمش آنجا کجاست گفت زهی بی‌خبر
۹۳
درگه شاه زمان سده فخر جهان
۹۴
صفدر عالی تبار سرور والاگهر
۹۵
وارث دیهیم و گاه دولت و دین را پناه
۹۶
شاه ملایک سپاه خسرو انجم حشر
۹۷
جامع فضل و کرم صاحب سیف و قلم
۹۸
زینت تیغ و علم زیب کلاه و کمر
۹۹
مهر مکارم شعاع، ماه مناقب فروغ
۱۰۰
بحر معالی گهر ابر لالی مطر
۱۰۱
خسرو بهمن حسام بهمن رستم غلام
۱۰۲
رستم کسری شکوه کسری جمشید فر
۱۰۳
آید ازو چون میان قصهٔ تیغ و سنان
۱۰۴
نامهٔ رستم مخوان نام تهمتن مبر
۱۰۵
ای ز تو خرم جهان چون ز صبا گلستان
۱۰۶
ای به تو گیتی جوان چون شجر از برگ و بر
۱۰۷
روضهٔ اجلال را قد تو سرکش نهال
۱۰۸
دوحهٔ اقبال را روی تو شیرین ثمر
۱۰۹
پایهٔ گاه تو را دوش فلک تکیه گاه
۱۱۰
جامهٔ جاه تو را اطلس چرخ آستر
۱۱۱
با کف زور آورت کوه گران سنگ، کاه
۱۱۲
با دل در پرورت بحر جهان یک شمر
۱۱۳
روز کمان کز کمین خیزد گردون به کین
۱۱۴
وز دل آهن شرار شعله کشد بی حجر
۱۱۵
هم ز خروش و فغان پاره شود گوش چرخ
۱۱۶
هم ز غبار و دخان تیره شود چشم خور
۱۱۷
فتنه ز یکسو زند صیحه که جان‌ها مباح
۱۱۸
چرخ ز یکسو کشد نعره که خون‌ها هدر
۱۱۹
تیغ‌زن خاوری رخش فلک زیر ران
۱۲۰
گم کند از بیم جان جادهٔ باختر
۱۲۱
یازی چون دست و پا سوی عنان و رکیب
۱۲۲
رخش گهرپوش زیر، چتر مرصع زبر
۱۲۳
تیغ یمانی به دست ناچخ هندی به دوش
۱۲۴
مغفر رومی به فرق جوشن چینی به بر
۱۲۵
هم به عنانت دوان دولت و اقبال و بخت
۱۲۶
هم به رکابت روان نصرت و فتح و ظفر
۱۲۷
خصم تو هر جا کشد ناله این المناص
۱۲۸
از همه جا بشنود زمزمهٔ لاوزر
۱۲۹
آتش رمحت کند مزرع آمال، خشک
۱۳۰
آب حیاتت کند مرتع آجال، تر
۱۳۱
تا به توالی زند صبح بر این سبز خنک
۱۳۲
از خم چوگان سیم لطمه بر آن گوی زر
۱۳۳
باد سر دشمنان در سم یک ران تو
۱۳۴
از خم چوگان تو گوی صفت لطمه خور

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.