قصیدهٔ شمارهٔ ۷
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
دارم از آسمان زنگاری
۲
زخمها بر دل و همه کاری
۳
با من اکنون فلک در آن حد است
۴
از جگرخواری و دلآزاری
۵
که به او جان دهم به آسانی
۶
او ستاند ز من به دشواری
۷
گفتم از جور چرخ ناهموار
۸
شاید ار وا رهم به همواری
۹
نرم شد استخوانم و نکشید
۱۰
چرخ پای از درشت رفتاری
۱۱
گفتم ار بخت خفته خواهد رفت
۱۲
هم زبونی و هم نگونساری
۱۳
صور دوم بلند گشت و نکرد
۱۴
ز اولین خواب میل بیداری
۱۵
دوش چون رو نهاد خسرو زنگ
۱۶
سوی این بوستان زنگاری
۱۷
شب چنان تیره شد که وام گرفت
۱۸
گویی از روزگار من تاری
۱۹
سوی خلوت سرای طبع شدم
۲۰
یابم از غم مگر سبکباری
۲۱
دیدم آن خانه را ز ویرانی
۲۲
جغد دارد هوای معماری
۲۳
غم در آنجا مجاور و شادی
۲۴
گذر آنجا نکرده پنداری
۲۵
نوعروسان بکر افکارم
۲۶
همه در دلبری و دلداری
۲۷
غیرت گلرخان یغمایی
۲۸
رشگ مهطلعتان فرخاری
۲۹
در زوایای آن نشسته غمین
۳۰
مهر بر لب ز نغز گفتاری
۳۱
کرده اندر دهان ضواحکشان
۳۲
لبشان را ز خنده مسماری
۳۳
غمزهشان را نه شوق خونریزی
۳۴
طرهشان را نه میل طراری
۳۵
زلف مشکینشان برافشانده
۳۶
گرد بر چهرههای گلناری
۳۷
سر و برشان ز گردش ایام
۳۸
از حلی عاطل از حلل عاری
۳۹
همه خندان به طنز گفتندم
۴۰
خوی شرم از جبینشان جاری
۴۱
چه فتادت که نام ما نبری
۴۲
چه شد آخر که یاد ما ناری
۴۳
شکر کز دام عشق آزادی
۴۴
جستی و رستی از گرفتاری
۴۵
نیست گر نغز دلبری که در آن
۴۶
داستانهای نغز بگذاری
۴۷
ور کریمی نه سربلند و جواد
۴۸
که به مدحش سری فرود آری
۴۹
خود ز ارباب طبع و فضل و هنر
۵۰
نیست یک تن در این زمان باری
۵۱
که به او تا جمال بنمائی
۵۲
از رخ ما نقاب برداری
۵۳
سرد هنگامهای که یوسف را
۵۴
نکند هیچکس خریداری
۵۵
گفتم ای شاهدان گل رخسار
۵۶
که نبینید زرد رخساری
۵۷
نیست ز اهل هنر کسی کامروز
۵۸
به شما باشدش سزاواری
۵۹
جز صباحی که در سخن او راست
۶۰
رتبهٔ سروری و سالاری
۶۱
چاکر اوست جان خاقانی
۶۲
بنده او روان مختاری
۶۳
به گهر ز انوری بود انور
۶۴
آری این نوری است و آن ناری
۶۵
نیست موسی و معجز قلمش
۶۶
کرده باطل رسوم سحاری
۶۷
نیست عیسی و گشته از نفسش
۶۸
روح در قالب سخن ساری
۶۹
سخنش دارویی که میبخشد
۷۰
گاه مستی و گاه هشیاری
۷۱
ای به خلق لطیف وخوی جمیل
۷۲
مظهر لطف حضرت باری
۷۳
از زبان و دل تو گوهرناب
۷۴
ریزد و خیزد این و آن آری
۷۵
بحر عمان و ابر نیسانند
۷۶
در گهرزایی و گهرباری
۷۷
ابلق سرکش سخن داده
۷۸
زیر ران تو تن به رهواری
۷۹
لب گشودی زدند عطاران
۸۰
مهر بر نافههای تاتاری
۸۱
باد هر جا برد ز کوی تو خاک
۸۲
بگشاید دکان عطاری
۸۳
آفرین بر بنان و خامهٔ تو
۸۴
که از آنها چها پدید آری
۸۵
چار انگشت نی تعالیالله
۸۶
به دو انگشت خود نگهداری
۸۷
در یکی لحظه بر یکی صفحه
۸۸
صد هزاران نگار بنگاری
۸۹
ای وفاپیشه یار دیرینه
۹۰
که فزون باد با منت یاری
۹۱
گر ز گردون شکایتی کردم
۹۲
از جگرریشی و دلافکاری
۹۳
نه ز کمظرفی است و کمتابی
۹۴
نه ز بیبرگی است و بیباری
۹۵
در حق هاتف این گمان نبری
۹۶
این سخن را فسانه نشماری
۹۷
خون دل میچکد ازین نامه
۹۸
گر به دست اندکی بیفشاری
۹۹
کرده جا بر دلم چو مرکز تنگ
۱۰۰
گردش این محیط پرگاری
۱۰۱
درد و داغی کزوست بر دل من
۱۰۲
شرح آن کی توان ز بسیاری
۱۰۳
یکی از دردهای من این است
۱۰۴
که سپهرم ز واژگونکاری
۱۰۵
داده شغل طبابت و زین کار
۱۰۶
چاکران مراست بیزاری
۱۰۷
من که عار آیدم ز جالینوس
۱۰۸
کندم گر به خانه پاکاری
۱۰۹
فلک انباز کرده ناچارم
۱۱۰
با فرومایگان بازاری
۱۱۱
رسد از طعنشان به من گاهی
۱۱۲
دل خراشی کهن جگرخواری
۱۱۳
اف بر آن سرزمین که طعنه زند
۱۱۴
زاغ دشتی به کبک کهساری
۱۱۵
من و این شغل دون و آن شرکا
۱۱۶
با همه ساختم به ناچاری
۱۱۷
چیست سودم ازین عمل دانی
۱۱۸
از عزیزان تحمل خواری
۱۱۹
در مرض خواجگان ز من خواهند
۱۲۰
هم مداوا و هم پرستاری
۱۲۱
صد ره از غصه من شوم بیمار
۱۲۲
تا یکیشان رهد ز بیماری
۱۲۳
چون شفا یافت به که باز او را
۱۲۴
چشم پوشی و مرده انگاری
۱۲۵
که گمان داشت کز تنزل دهر
۱۲۶
کار عیسی رسد به بیطاری
۱۲۷
هم ز بیطارش نباشد سود
۱۲۸
جز پهین خران پرواری
۱۲۹
تا زند خنده برق نیسانی
۱۳۰
تا کند گریه ابر آزاری
۱۳۱
دوستانت به خنده و شادی
۱۳۲
دشمنانت به گریه و زاری