ترجیع بند - که یکی هست و هیچ نیست جز او
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ای فدای تو هم دل و هم جان
۲
وی نثار رهت هم این و هم آن
۳
دل فدای تو، چون تویی دلبر
۴
جان نثار تو، چون تویی جانان
۵
دل رهاندن زدست تو مشکل
۶
جان فشاندن به پای تو آسان
۷
راه وصل تو، راه پرآسیب
۸
درد عشق تو، درد بیدرمان
۹
بندگانیم جان و دل بر کف
۱۰
چشم بر حکم و گوش بر فرمان
۱۱
گر سر صلح داری، اینک دل
۱۲
ور سر جنگ داری، اینک جان
۱۳
دوش از شور عشق و جذبهٔ شوق
۱۴
هر طرف میشتافتم حیران
۱۵
آخر کار، شوق دیدارم
۱۶
سوی دیر مغان کشید عنان
۱۷
چشم بد دور، خلوتی دیدم
۱۸
روشن از نور حق، نه از نیران
۱۹
هر طرف دیدم آتشی کان شب
۲۰
دید در طور موسی عمران
۲۱
پیری آنجا به آتش افروزی
۲۲
به ادب گرد پیر مغبچگان
۲۳
همه سیمین عذار و گل رخسار
۲۴
همه شیرین زبان و تنگ دهان
۲۵
عود و چنگ و نی و دف و بربط
۲۶
شمع و نقل و گل و مل و ریحان
۲۷
ساقی ماهروی مشکینموی
۲۸
مطرب بذله گوی و خوشالحان
۲۹
مغ و مغزاده، موبد و دستور
۳۰
خدمتش را تمام بسته میان
۳۱
من شرمنده از مسلمانی
۳۲
شدم آن جا به گوشهای پنهان
۳۳
پیر پرسید کیست این؟ گفتند:
۳۴
عاشقی بیقرار و سرگردان
۳۵
گفت: جامی دهیدش از می ناب
۳۶
گرچه ناخوانده باشد این مهمان
۳۷
ساقی آتشپرست آتش دست
۳۸
ریخت در ساغر آتش سوزان
۳۹
چون کشیدم نه عقل ماند و نه هوش
۴۰
سوخت هم کفر ازان و هم ایمان
۴۱
مست افتادم و در آن مستی
۴۲
به زبانی که شرح آن نتوان
۴۳
این سخن میشنیدم از اعضا
۴۴
همه حتی الورید و الشریان
۴۵
که یکی هست و هیچ نیست جز او
۴۶
وحده لااله الاهو
۴۷
از تو ای دوست نگسلم پیوند
۴۸
ور به تیغم برند بند از بند
۴۹
الحق ارزان بود ز ما صد جان
۵۰
وز دهان تو نیم شکرخند
۵۱
ای پدر پند کم ده از عشقم
۵۲
که نخواهد شد اهل این فرزند
۵۳
پند آنان دهند خلق ای کاش
۵۴
که ز عشق تو میدهندم پند
۵۵
من ره کوی عافیت دانم
۵۶
چه کنم کاوفتادهام به کمند
۵۷
در کلیسا به دلبری ترسا
۵۸
گفتم: ای جان به دام تو در بند
۵۹
ای که دارد به تار زنارت
۶۰
هر سر موی من جدا پیوند
۶۱
ره به وحدت نیافتن تا کی
۶۲
ننگ تثلیت بر یکی تا چند؟
۶۳
نام حق یگانه چون شاید
۶۴
که اب و ابن و روح قدس نهند؟
۶۵
لب شیرین گشود و با من گفت
۶۶
وز شکرخند ریخت از لب قند
۶۷
که گر از سر وحدت آگاهی
۶۸
تهمت کافری به ما مپسند
۶۹
در سه آیینه شاهد ازلی
۷۰
پرتو از روی تابناک افگند
۷۱
سه نگردد بریشم ار او را
۷۲
پرنیان خوانی و حریر و پرند
۷۳
ما در این گفتگو که از یک سو
۷۴
شد ز ناقوس این ترانه بلند
۷۵
که یکی هست و هیچ نیست جز او
۷۶
وحده لااله الاهو
۷۷
دوش رفتم به کوی باده فروش
۷۸
ز آتش عشق دل به جوش و خروش
۷۹
مجلسی نغز دیدم و روشن
۸۰
میر آن بزم پیر باده فروش
۸۱
چاکران ایستاده صف در صف
۸۲
باده خوران نشسته دوش بدوش
۸۳
پیر در صدر و میکشان گردش
۸۴
پارهای مست و پارهای مدهوش
۸۵
سینه بیکینه و درون صافی
۸۶
دل پر از گفتگو و لب خاموش
۸۷
همه را از عنایت ازلی
۸۸
چشم حقبین و گوش راز نیوش
۸۹
سخن این به آن هنیئالک
۹۰
پاسخ آن به این که بادت نوش
۹۱
گوش بر چنگ و چشم بر ساغر
۹۲
آرزوی دو کون در آغوش
۹۳
به ادب پیش رفتم و گفتم:
۹۴
ای تو را دل قرارگاه سروش
۹۵
عاشقم دردمند و حاجتمند
۹۶
درد من بنگر و به درمان کوش
۹۷
پیر خندان به طنز با من گفت:
۹۸
ای تو را پیر عقل حلقه به گوش
۹۹
تو کجا ما کجا که از شرمت
۱۰۰
دختر رز نشسته برقعپوش
۱۰۱
گفتمش سوخت جانم، آبی ده
۱۰۲
و آتش من فرونشان از جوش
۱۰۳
دوش میسوختم از این آتش
۱۰۴
آه اگر امشبم بود چون دوش
۱۰۵
گفت خندان که هین پیاله بگیر
۱۰۶
ستدم گفت هان زیاده منوش
۱۰۷
جرعهای درکشیدم و گشتم
۱۰۸
فارغ از رنج عقل و محنت هوش
۱۰۹
چون به هوش آمدم یکی دیدم
۱۱۰
مابقی را همه خطوط و نقوش
۱۱۱
ناگهان در صوامع ملکوت
۱۱۲
این حدیثم سروش گفت به گوش
۱۱۳
که یکی هست و هیچ نیست جز او
۱۱۴
وحده لااله الاهو
۱۱۵
چشم دل باز کن که جان بینی
۱۱۶
آنچه نادیدنی است آن بینی
۱۱۷
گر به اقلیم عشق روی آری
۱۱۸
همه آفاق گلستان بینی
۱۱۹
بر همه اهل آن زمین به مراد
۱۲۰
گردش دور آسمان بینی
۱۲۱
آنچه بینی دلت همان خواهد
۱۲۲
وانچه خواهد دلت همان بینی
۱۲۳
بیسر و پا گدای آن جا را
۱۲۴
سر به ملک جهان گران بینی
۱۲۵
هم در آن پا برهنه قومی را
۱۲۶
پای بر فرق فرقدان بینی
۱۲۷
هم در آن سر برهنه جمعی را
۱۲۸
بر سر از عرش سایبان بینی
۱۲۹
گاه وجد و سماع هر یک را
۱۳۰
بر دو کون آستینفشان بینی
۱۳۱
دل هر ذره را که بشکافی
۱۳۲
آفتابیش در میان بینی
۱۳۳
هرچه داری اگر به عشق دهی
۱۳۴
کافرم گر جوی زیان بینی
۱۳۵
جان گدازی اگر به آتش عشق
۱۳۶
عشق را کیمیای جان بینی
۱۳۷
از مضیق جهات درگذری
۱۳۸
وسعت ملک لامکان بینی
۱۳۹
آنچه نشنیده گوش آن شنوی
۱۴۰
وانچه نادیده چشم آن بینی
۱۴۱
تا به جایی رساندت که یکی
۱۴۲
از جهان و جهانیان بینی
۱۴۳
با یکی عشق ورز از دل و جان
۱۴۴
تا به عینالیقین عیان بینی
۱۴۵
که یکی هست و هیچ نیست جز او
۱۴۶
وحده لااله الاهو
۱۴۷
یار بیپرده از در و دیوار
۱۴۸
در تجلی است یا اولیالابصار
۱۴۹
شمع جویی و آفتاب بلند
۱۵۰
روز بس روشن و تو در شب تار
۱۵۱
گر ز ظلمات خود رهی بینی
۱۵۲
همه عالم مشارق انوار
۱۵۳
کوروش قائد و عصا طلبی
۱۵۴
بهر این راه روشن و هموار
۱۵۵
چشم بگشا به گلستان و ببین
۱۵۶
جلوهٔ آب صاف در گل و خار
۱۵۷
ز آب بیرنگ صد هزاران رنگ
۱۵۸
لاله و گل نگر در این گلزار
۱۵۹
پا به راه طلب نه و از عشق
۱۶۰
بهر این راه توشهای بردار
۱۶۱
شود آسان ز عشق کاری چند
۱۶۲
که بود پیش عقل بس دشوار
۱۶۳
یار گو بالغدو و الآصال
۱۶۴
یار جو بالعشی والابکار
۱۶۵
صد رهت لن ترانی ار گویند
۱۶۶
بازمیدار دیده بر دیدار
۱۶۷
تا به جایی رسی که مینرسد
۱۶۸
پای اوهام و دیدهٔ افکار
۱۶۹
بار یابی به محفلی کآنجا
۱۷۰
جبرئیل امین ندارد بار
۱۷۱
این ره، آن زاد راه و آن منزل
۱۷۲
مرد راهی اگر، بیا و بیار
۱۷۳
ور نه ای مرد راه چون دگران
۱۷۴
یار میگوی و پشت سر میخار
۱۷۵
هاتف، ارباب معرفت که گهی
۱۷۶
مست خوانندشان و گه هشیار
۱۷۷
از می و جام و مطرب و ساقی
۱۷۸
از مغ و دیر و شاهد و زنار
۱۷۹
قصد ایشان نهفته اسراری است
۱۸۰
که به ایما کنند گاه اظهار
۱۸۱
پی بری گر به رازشان دانی
۱۸۲
که همین است سر آن اسرار
۱۸۳
که یکی هست و هیچ نیست جز او
۱۸۴
وحده لااله الاهو