قصیدهٔ ۳۱
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
خورشید برکشید سر از بارهٔ بره
۲
ای ماه! برگشای سوی باغ پنجره
۳
اسفندماه رخت برون برد از این دیار
۴
هان ای پسر! سپند بسوزان به مجمره
۵
در کشتزار سبز، گل سرخ بشکفید
۶
ز اسپید رود تا لب رود محمره
۷
بلبل سرودخوان شد و قمری ترانهگوی
۸
از رود سند تا بر دریای مرمره
۹
وز شام تا به بام ز بالای شاخسار
۱۰
آید به گوش بانگ شباهنگ و زنجره
۱۱
یک بیت را مدام مکرر همی کنند
۱۲
بر بید، چرخ ریسک و بر کاج، قبره
۱۳
بیلطف نیست نیز به شبهای ماهتاب
۱۴
آوای غوک ماده و نر، وآن مناظره
۱۵
خوشگوی ناطقی است خلق جامه عندلیب
۱۶
پاکیزه جامهای است بدآوازه کشکره
۱۷
لاله بریده روی خود از جهل و کودکی
۱۸
تا همچو کودکان به کف آورده استره
۱۹
خورشید گه عیان شود از ابر و گه نهان
۲۰
چون جنگیی که رخ بنماید ز کنگره
۲۱
رعد از فراز بام تو گویی مگر ز بند
۲۲
دیوی بجسته از پی هول و مخاطره
۲۳
برخیز و می بیار، که از لشکر غمان
۲۴
نه میمنه به جای بمانم، نه میسره
۲۵
غم کودکی است مادر او رشک و بخل و کین
۲۶
می کار این سه را کند از طبع یکسره
۲۷
یاران درون دایرهٔ عیش و عشرتاند
۲۸
تنها منم نشسته ز بیرون دایره
۲۹
بر قبر عزت و شرف خود نشستهام
۳۰
چون قاریی که هست نگهبان مقبره
۳۱
ری شهر مسخره است، از آنم نمیخرند
۳۲
زیرا که مسخره است خریدار مسخره
۳۳
این قوم کودکاند و نخواهند جز قریب
۳۴
کودک فریب خواهد و رقاص دایره
۳۵
کورند نیم و نیم دگر نیز ننگرند
۳۶
جز در تصورات و خیالات منکره