شمارهٔ ۱
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
سعدیا! چون تو کجا نادره گفتاری هست؟
۲
یا چو شیرین سخنت نخل شکرباری هست؟
۳
یا چو بستان و گلستان تو گلزاری هست؟
۴
هیچم ار نیست، تمنای توام باری هست
۵
« مشنو ای دوست! که غیر از تو مرا یاری هست
۶
یا شب و روز به جز فکر توام کاری هست »
۷
لطف گفتار تو شد دام ره مرغ هوس
۸
به هوس بال زد و گشت گرفتار قفس
۹
پایبند تو ندارد سر دمسازی کس
۱۰
موسی اینجا بنهد رخت به امید قبس
۱۱
« به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس
۱۲
که به هر حلقهٔ زلف تو گرفتاری هست »
۱۳
بیگلستان تو در دست به جز خاری نیست
۱۴
به ز گفتار تو بیشائبه گفتاری نیست
۱۵
فارغ از جلوهٔ حسنت در و دیواری نیست
۱۶
ای که در دار ادب غیر تو دیاری نیست!
۱۷
« گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست
۱۸
در و دیوار گواهی بدهد کاری هست »
۱۹
دل ز باغ سخنت ورد کرامت بوید
۲۰
پیرو مسلک تو راه سلامت پوید
۲۱
دولت نام توحاشا که تمامت جوید
۲۲
کآب گفتار تو دامان قیامت شوید
۲۳
« هرکه عیبم کند از عشق و ملامت گوید
۲۴
تا ندیده است تو را، بر منش انکاری هست »
۲۵
روز نبود که به وصف تو سخن سر نکنم
۲۶
شب نباشد که ثنای تو مکرر نکنم
۲۷
منکر فضل تو را نهی ز منکر نکنم
۲۸
نزد اعمی صفت مهر منور نکنم
۲۹
« صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم؟
۳۰
همه دانند که در صحبت گل خاری هست »
۳۱
هرکه را عشق نباشد، نتوان زنده شمرد
۳۲
وآن که جانش ز محبت اثری یافت، نمرد
۳۳
تربت پارس، چو جان جسم تو در سینه فشرد
۳۴
لیک در خاک وطن آتش عشقت نفسرد
۳۵
« باد، خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد
۳۶
آب هر طیب که در طبلهٔ عطاری هست »
۳۷
سعدیا! نیست به کاشانهٔ دل غیر تو کس
۳۸
تا نفس هست، به یاد تو برآریم نفس
۳۹
ما به جز حشمت و جاه تو نداریم هوس
۴۰
ای دم گرم تو آتش زده در ناکس و کس!
۴۱
« نه من خام طمع عشق تو میورزم و بس
۴۲
که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست »
۴۳
کام جان پر شکر از شعر چو قند تو بود
۴۴
بیت معمور ادب طبع بلند تو بود
۴۵
زنده جان بشر از حکمت و پند تو بود
۴۶
سعدیا! گردن جانها به کمند تو بود
۴۷
« من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود؟
۴۸
سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست »
۴۹
راستی دفتر سعدی به گلستان ماند
۵۰
طیباتش به گل و لاله و ریحان ماند
۵۱
اوست پیغمبر و آن نامه به فرقان ماند
۵۲
وآن که او را کند انکار، به شیطان ماند
۵۳
« عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند
۵۴
داستانی است که بر هر سر بازاری هست »