غزل شمارهٔ ۲۱
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست
۲
گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست
۳
که شنیدی که در این بزم دمی خوش بنشست
۴
که نه در آخر صحبت به ندامت برخاست
۵
شمع اگر زان لب خندان به زبان لافی زد
۶
پیش عشاق تو شبها به غرامت برخاست
۷
در چمن باد بهاری ز کنار گل و سرو
۸
به هواداری آن عارض و قامت برخاست
۹
مست بگذشتی و از خلوتیان ملکوت
۱۰
به تماشای تو آشوب قیامت برخاست
۱۱
پیش رفتار تو پا برنگرفت از خجلت
۱۲
سرو سرکش که به ناز از قد و قامت برخاست
۱۳
حافظ این خرقه بینداز مگر جان ببری
۱۴
کاتش از خرقه سالوس و کرامت برخاست