محتشم کاشانی · دیوان اشعار

شمارهٔ ۴۲

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
بیرون شدم از بزمت ای شمع صراحی گردنان
۲
هم دشمنی کردم به خود هم دوستی با دشمنان
۳
دامن‌فشان رفتم برون زین انجمن وز غافلی
۴
نقد وصالت ریختم در دامن تر دامنان
۵
چون رفتم از مجلس برون غافل ز ارباب غرض
۶
کارم به یکدم ساختند آن فتنه در بزم افکنان
۷
از نیم شب برگشتنم یاران به طعن و سرزنش
۸
ز انگیز آن ابرو کمان بر جان من ناوک زنان
۹
من سر به جیب انفعال استاده تا بر جرم من
۱۰
دامان عفوی پوشد آن سرخیل گل پیراهنان
۱۱
از بهر عذر سهو خود هرچند کردم سجدها
۱۲
چون بت نجنبانید لب آن زبده سیمین تنان
۱۳
لازم شد اکنون محتشم کری کنون شمشیر هم
۱۴
تا من به زنهار ایستم بر دست این در گرد نان

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.