محتشم کاشانی · دیوان اشعار

شمارهٔ ۵۱

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
قیاس خوبی آن مه ازین کن کز جفای او
۲
به جان هرچند رنجم بیشتر میرم برای او
۳
به کارم هر گره کاندازد آن پیمان گسل گردد
۴
مرا دل‌بستگی افزون به زلف دلگشای او
۵
دل آزارست اما آنقدر دانسته دلداری
۶
که بیزار است از آزادی خود مبتلای او
۷
جفاکار است لیکن می‌دهد زهر جفاکاری
۸
چنان شیرین که از دل می‌برد ذوق وفای او
۹
بلای جان ناساز است و جانبازان شیدا را
۱۰
میسر نیست یکدم شاد بودن بی‌بلای او
۱۱
شه اقلیم بیداد است و مظلومان محنت کش
۱۲
برای خود نمی‌خواهد سلطانی ورای او
۱۳
نخواهد محتشم جز آستانش مسندی دیگر
۱۴
که مستغنی است از سلطانی عالم گدای او

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.