غزل شمارهٔ ۲۹
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
گر به تکلیف لب جام به لب سوده تو را
۲
که به آن شربت آلوده لب آلوده تو را
۳
که به آن مایهٔ جهل این قدرت کرده دلیر
۴
که ز اندیشهٔ دل بر حذر آسوده تو را
۵
که دران نشئه تو را دست هوس سوده به گل
۶
که به رخ برقع شرم این همه بگشوده تو را
۷
زده آن آب که بر خاک وجودت ای گل
۸
که در خانهٔ عصمت به گل اندوده تو را
۹
که به فرمودن آن فعل تواضع فرمای
۱۰
سجده در بزم گدایان تو فرموده تو را
۱۱
حزم کزدم ز پذیرفتن تکلیف نخست
۱۲
که ازین بزم نشینی چه غرض بوده تو را
۱۳
محتشم خوی تو میداند و از پند عبث
۱۴
میدهد این همه در سر بیهوده تو را