غزل شمارهٔ ۳۳
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
نشانده شام غمت گرد دل سپاهی را
۲
که دست نیست بدان هیچ پادشاهی را
۳
پناه صد دل مجروح گشته کاکل تو
۴
چه پردلی که حمایت کند سپاهی را
۵
جز آن جمال که خال تو نصب کردهٔ اوست
۶
که داد مرتبه خسروی سیاهی را
۷
به نیم جان چه کنم با نگاه دمدمش
۸
گه صدهزار شهید است هر نگاهی را
۹
دلی که جان دو عالم به باد دادهٔ اوست
۱۰
در او اثر چو بود نالهای و آهی را
۱۱
مر از وصل بس این سروری که همچو هلال
۱۲
ز دور سجده کنم گوشهٔ کلاهی را
۱۳
برای مهر و وفا کند کوهکن صد کوه
۱۴
ولی نکند ز دیوار هجر کاهی را
۱۵
رو ای صبا و به آن سرو پاکدامن گو
۱۶
که از برای تو کشتند بیگناهی را
۱۷
جهان ز فتنهٔ چشمت پرست ز انخم زلف
۱۸
نما به محتشم ای گل گریز گاهی را