غزل شمارهٔ ۱۲۲
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بس که مجنون الفتی با مردم دنیا نداشت
۲
از جدائی مر دو دست از دامن صحرا نداشت
۳
حسن لیلی جلوه گر در چشم مجنون بود و بس
۴
ظن مردم این که لیلی چهرهٔ زیبا نداشت
۵
دوش چون پنهان ز مردم میشدی مهمان دل
۶
دیده گریان شد که او هم خانه تنها نداشت
۷
ای معلم هر جفا کان تندخو کرد از تو بود
۸
پیش ازین گر داشت خوی بد ولی اینها نداشت
۹
شد به اظهار محبت قتل من لازم بر او
۱۰
ورنه تیغ او سر خونریز من قطعا نداشت
۱۱
بر دل ما صد خدنگ آمد ز دستش بیدریغ
۱۲
آن چه میآید ز دست او دریغ از ما نداشت
۱۳
محتشم دیروز در ره یار را تنها چو دید
۱۴
خواست حرفی گوید از یاری ولی یارا نداشت