غزل شمارهٔ ۱۲۷
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بردوش آن قدر دل من بار غم گرفت
۲
کاندر شباب قد من زار خم گرفت
۳
بیطاق ابروی تو که طاق است در جهان
۴
چندان گریست دیده که این طاق نم گرفت
۵
تا ملک حسن بر تو گرفت ای صنم قرار
۶
آفاق را تمام سپاه ستم گرفت
۷
راه حریم کوی تو بر من رقیب بست
۸
ناآشنا سگی ره صید حرم گرفت
۹
لیلی اگرچه شور عرب شد به دلبری
۱۰
شیرین زبان من ز عرب تا عجم گرفت
۱۱
در ملک جان زدند منادی که الرحیل
۱۲
سلطان حسن یار چه از خط حشم گرفت
۱۳
میخواستم به دوست نویسم حدیث شوق
۱۴
آتش ز گرمی سخنم در قلم گرفت
۱۵
عید است و هرکه هست بتی را گرفته دست
۱۶
امروز نیست بر من مست ای صنم گرفت
۱۷
ملک سخن که تیز زبانان گذاشتند
۱۸
بار دگر به تیغ زبان محتشم گرفت