غزل شمارهٔ ۱۵۹
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
شهریارا صاحبا رفتی خدا یار تو باد
۲
صاحب این بیستون خرگه نگهدار تو باد
۳
در جهانگیری به یک گردش سراپای جهان
۴
همچو مرکز در میان خط پرگار تو باد
۵
کارفرمای قضا کاین برگ و سامان شغل اوست
۶
دایم اندر شغل سامان دادن کار تو باد
۷
ار جهاد حیدری ور دفع اعدا میکنی
۸
دین ایزد را مدد ایزد مددکار تو باد
۹
چشم دشمن تا نبیند روی نصرت را به خواب
۱۰
خار در چشمش ز دست بخت بیدار تو باد
۱۱
خصم کز رشک تو خونها خورد بهر جبر آن
۱۲
در غزا خونش غذای تیغ خون بار تو باد
۱۳
محتشم از بهر فتح و نصرت آن کامجو
۱۴
لطف یزدان متفق به ایمن گفتار تو باد