غزل شمارهٔ ۱۸۹
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
اجل خواهم مزاج خوی آن بیدادگر گیرد
۲
بود خار وجودم از ره او زود برگیرد
۳
به جانان مینویسم شرح سوز خویش و میترسم
۴
کز آتشناکی مصمون زبان خامه درگیرد
۵
بس است ای فتنه آن سر فتنه بهر کشتن مردم
۶
به جلاد اجل گو تا پی کار دگر گیرد
۷
طبیبم نیز رویش دید و خصمم گشت میترسم
۸
که بر مرگم رگ جان بعد ازین خصمانهتر گیرد
۹
چو آمیزد حیا با آه آتشبار من شبها
۱۰
به جای سبزه و شبنم جهان را در سپر گیرد
۱۱
اگر فصاد بگشاید بیمار عشقت را
۱۲
ز خون گرمش آتش از زبان نیشتر گیرد
۱۳
به چشم کم مبین ملک جنون را کاندرین کشور
۱۴
گدا باشد که باج از خسروان بحر و برگیرد
۱۵
نماند بر زمین جنبنده از بیداد گوناگون
۱۶
اگر یک لحظه گردون خوی آن بیدادگر گیرد
۱۷
اگر همرنگ مائی محتشم در بزم عشق او
۱۸
ز جان برگیرد دل تا صحبت ما و تو درگیرد