غزل شمارهٔ ۱۹۹
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ز بس کان جنگجو را احتزاز از صلح من باشد
۲
نهان با من به خشم و آشکارا در سخن باشد
۳
چو با جمعی دچارم کرد از من صد سخن پرسد
۴
چو تنها بیندم مهر سکوتش بر دهن باشد
۵
بتابد روی از من گر مرا در خلوتی بیند
۶
کند روی سخن در من اگر در انجمن باشد
۷
بهر مجلس که باشد چون من آیم او رود بیرون
۸
که ترسد محرمی در بند صلح انگیختن باشد
۹
به محفلها دلم لرزد ز صلح انگیزی مردم
۱۰
که ترسم آن پری را حمل بر تحریک من باشد
۱۱
چو بوی آشتی در مجلس آید ترک آن مجلس
۱۲
مرا لازم ز بیم خوی آن گل پیرهن باشد
۱۳
ز دهشت محتشم ترسم که دست از پای نشناسی
۱۴
اگر روزی نصیبت صلح آن پیمان شکن باشد