غزل شمارهٔ ۲۱۴
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
یک جهان شوخی به یک عالم حیا آمیختند
۲
کان دو رعنا نرگس از بستان حسن انگیختند
۳
دست دعوی از کمان ابرویش کوتاه بود
۴
زان جهت بردند و از طاق بلند آویختند
۵
بود پنهان در یکتائی که در آخر زمان
۶
بهر پیدا کردن آن خاک آدم بیختند
۷
ریخت هرجا هندوی جانش به ره تخم فریب
۸
از هوا مرغان قدسی بر سر هم ریختند
۹
خلق را حسنش رهانید آن چنان از ما سوی
۱۰
کز مه کنعان زلیخا مشربان بگریختند
۱۱
بست چون پیمان به دلها عشق تو پیوند او
۱۲
دیده پیوندان ز هم پیوندها بگسیختند
۱۳
پیش از آن کز آب و خاک آدم آلایندهست
۱۴
عشق پاک او به خاک محتشم آمیختند