غزل شمارهٔ ۲۲۱
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
گر بر من آرمیده سمندش گذر کند
۲
او صد هزار تندی ازین رهگذر کند
۳
زان لعل اگر دهد همه دشنام آن نگار
۴
صد بار از مضایقه خونم جگر کند
۵
چشمش چو کار من به نخستین نگاه ساخت
۶
نگذاشت غمزهاش که نگاه دگر کند
۷
دی گرمیش به غیر نه از روی قهر بود
۸
افروخت آتشی که مرا گرمتر کند
۹
پیکان او ز سینه من میکشد طبیب
۱۰
کو باده اجل که مرا بی خبر کند
۱۱
آوارهای کجاست که در کوی عاشقی
۱۲
با خاک ره نشیند و با ما به سر کند
۱۳
گر جان کشی به کین ز تن محتشم برون
۱۴
باور مکن که مهر تو از دل به در کند