غزل شمارهٔ ۲۳۴
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ملامت گو که گاهی همچو ماه از روزنت بیند
۲
بیاید کاشکی در روزن چشم منت بیند
۳
سمن را رعشه درتابد که از باد سحرگاهی
۴
براندام چو گل لرزیدن پیراهنت بیند
۵
در آغوش خیالت جذبهای میخواهد این مخمور
۶
که چون آید به خود دست خود اندر گردنت بیند
۷
به میزان نظر سنجد گرانیهای حسنت را
۸
کسی کاندر خرام آرام چابک توسنت بیند
۹
شناسای عیار قلب شاهی ای شهنشه کو
۱۰
که توسن راندن و شاهانه ترکش بستنت بیند
۱۱
تو آن شمعی که در هر محفلی کافروزدت دوران
۱۲
ز آه حاضران صد شعله در پیرامنت بیند
۱۳
رود بر باد گر کشت حیات محتشم زان مه
۱۴
که گرد خوشه چینت را به گرد خرمنت بیند