غزل شمارهٔ ۲۵۰
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
سیه چشمی که شادم داشت گاهی از نگاه خود
۲
فغان کز چشم او آخر فتادم از گناه خود
۳
نمیدانم چرا برداشت از من سایهٔ رحمت
۴
سهی سروی که دارد عالمی را رد پناه خود
۵
کشد شمشیر و گوید سر مکش از من معاذالله
۶
گدائی را چه حد سرکشی با پادشاه خود
۷
میندیش از جزا هرچند فاشم کشتهای ای مه
۸
که من خود هم اگر باشم نخواهم شد گواه خود
۹
شب عید است و مه در ابر و مه جویندگان در غم
۱۰
تو خود بر طرف با می برشکن طرف کلاه خود
۱۱
به جرمی کاش پیشش متهم گردم که هر ساعت
۱۲
به دست و پایش افتم معذرت خواه از گناه خود
۱۳
چو من از دولت قرب ارچه دوری محتشم میرو
۱۴
به این امید گاهی بر در امید گاه خود