غزل شمارهٔ ۲۹۰
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چنین که من ز تو خود را نمودهام بیزار
۲
نعوذبالله اگر افتدم به تو سرو کار
۳
هزار جان به جسد آیدم اگر روزی
۴
کشی به قدر گناه انتقام از من زار
۵
بسی نماند که از کردههای من باشی
۶
تو در تعرض و من در مقام استغفار
۷
به شرمساری انگار عاشقی چکنم
۸
اگر شکنجه زلفت ز من کشد اقرار
۹
سزای سرکشی من بس است این که چو شمع
۱۰
اگر تو خندی و من سوز دل کنم اظهار
۱۱
هزار بار ز بیلنگری ز جا رفتم
۱۲
ز بحر عاشقیم تا شد آرزوی کنار
۱۳
اگر دگر سر تسخیر محتشم داری
۱۴
همین بس است که یک عشوهاش کنی در کار