غزل شمارهٔ ۴۲۴
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
به بزم او حریفان را ز مستی دست و پا بوسم
۲
به این تقریب شاید دست آن کان حیا بوسم
۳
دهم در خیل مستان تن به بدمستی که هر ساعت
۴
روم خواهی نخواهی دست آن شوخ بلا بوسم
۵
چو جنگ آغازد آن بدخو نیاید بر زمین پایم
۶
ازین شادی که دستش در دم صلح و صفا بوسم
۷
خون آن مستی که او خنجر کشد من چون گنهکاران
۸
گهش قربان شوم از عجز و گاهی دست و پا بوسم
۹
زمین بوس در آن را گر نیم لایق اجازت ده
۱۰
که از بیرون دردیوار آن دولت سرا بوسم
۱۱
دهندم تا ز ماوای سگ کویت نشان تا کی
۱۲
سر بیگانه گردم خاک پای آشنا بوسم
۱۳
کبوتر نامه ز آن دلبر چو آرد محتشم شاید
۱۴
کنم پرواز اگر چون مرغ و بالش در هوا بوسم
