غزل شمارهٔ ۴۷۰
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
گرچه در دیدهٔتر جای تو نتوان کردن
۲
به همین قطع تمنای تو نتوان کردن
۳
وصل را گرچه به کوشش نتوان یافت ولی
۴
هجر را مانع سودای تو نتوان کردن
۵
کنم از بهر تو دانسته خلاف دل خویش
۶
چون خلاف دل دانای تو نتوان کردن
۷
گرچه کفر است ز بس سرکشیت میترسم
۸
کز خدا نیز تمنای تو نتوان کردن
۹
در دل تنگی و این طرفه که نه گردون را
۱۰
صدف گوهر یکتای تو نتوان کردن
۱۱
خواهم از خلق نهانت کنم اما چه کنم
۱۲
که تو خورشیدی و اخفای تو نتوان کردن
۱۳
گر سراپا چو فلک دیده توان گشت هنوز
۱۴
سیر خود را ز تماشای تو نتوان کردن
۱۵
گر کنی وعده هم ای یار غلط وعده چه سود
۱۶
که نیائی و تقاضای تو نتوان کردن
۱۷
محتشم گر تو کنی ترک سخن صد کان را
۱۸
به دل طبع گهر زای تو نتوان کردن
