غزل شمارهٔ ۵۰۱
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بر رخ به قصد دل منه زلف دو تا را بیش از این
۲
در کشور خود سرمده خیل بلا را بیش از این
۳
صد ره شکست ای رشک مه حسنت دل و دین را سیه
۴
برطرف مه طرف کله مشکن خدا را بیش از این
۵
دل کرده ساز ای نوش لب در وعده قانونی عجب
۶
گر داری آهنگ طرب بنواز ما را بیش از این
۷
نخل ترت در پیرهن چون نیکشر شد پرشکن
۸
محکم مبند ای سیمتن بند قبا را بیش از این
۹
میدان ظلم از اشک ما شد جای لغزشهای پا
۱۰
جولان مده بهر خدا رخش جفا را بیش از این
۱۱
ای دل که میآمد روان تیرش ز قدرت بر نشان
۱۲
ترسم نداری در کمان تیر دعا را بیش از این
۱۳
پرسان ز حال محتشم هستی ولی بسیار کم
۱۴
پرسند ارباب کرم حال گدا را بیش از این
