غزل شمارهٔ ۵۲۵
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
هر که دیدم چونی از غم به فغانست که تو
۲
یار غیری و فغان من از آن است که تو
۳
همچو سوسن به زبان با همه کس در سخنی
۴
وین خسان را همگی حمل بر آن است که تو
۵
میدری غنچه صفت پردهٔ ناموس ولی
۶
بر من تنگ دل این نکته عیان است که تو
۷
پاکدامانی از آلایش اغیار چو گل
۸
لیک امید من خسته چنان است که تو
۹
همچو نرگس کنی از کج نظران قطع نظر
۱۰
زان که از همت صاحب نظران است که تو
۱۱
گرو از صورت چین بردی و ما را ز پیت
۱۲
دیده معنی از آن رو نگران است که تو
۱۳
میروی وز صف سیمین بدنان هیچ بتی
۱۴
محتشم را نه چنان آفت جان است که تو
