غزل شمارهٔ ۵۴۳
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
پند گوی تو چهها تا به تو فهمانیده
۲
کز منت باز به این مرتبه رنجانیده
۳
ز آتش سرکش قهرت ز تو رو گردانست
۴
عاشق روی ز شمشیر نگردانیده
۵
زان نگه قافلهٔ صبر گریزان وز پی
۶
مژهها تیغ در آن قافله خوابانیده
۷
مژه بیش از مدد ابرویش از دل گذران
۸
تیر پران و کمان گوشه نجنبانیده
۹
چه روم بی تو به گشت چمن ای حور که هست
۱۰
باغ گل در نظرم دوزخ تابانیده
۱۱
میکشم پای ز هنگامهٔ عشقت که فراق
۱۲
سخت چشم من ازین معرکه ترسانیده
۱۳
محتشم شمع صفت چند بسوزی مروی
۱۴
خویش را کس به عبث این همه سوزانیده
