غزل شمارهٔ ۵۷۰
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
دل را اگر ز صبر به جان آورد کسی
۲
به زان که درد دل به زبان آورد کسی
۳
در عشق میدهند به مقدار رنج گنج
۴
تا تن به زیر بار گران آورد کسی
۵
کوتاب تیر و ناوک پران که خویش را
۶
در جرگهٔ تو سخت کمان آورد کسی
۷
پیدا شود ز اهل جهان ثانی تو را
۸
گر باز یوسفی به جهان آورد کسی
۹
بر حرف من قلم شود انگشت اعتراض
۱۰
تیغ و ترنج اگر به میان آورد کسی
۱۱
بازار عشق ز آتش غیرت شود چو گرم
۱۲
کی در خیال سود و زیان آورد کسی
۱۳
جان میشود ضمان دل اما نمیدهد
۱۴
حکم آن قدر امان که ضمان آورد کسی
۱۵
میجوئی از بتان دل من چون بود اگر
۱۶
ز ایشان به غمزهٔ تو نشان آورد کسی
۱۷
هست آن سوار از تو عنان تاب محتشم
۱۸
او را مگر گرفته عنان آورد کسی
