غزل شمارهٔ ۵۹۴
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
مرا حرص نگه هردم به رغبت میبرد جائی
۲
که هست آفت گمار از غمزه بر من چشم شهلائی
۳
زیاد حور و فکر خلد اگر غافل زیم شاید
۴
که میبینم عجب روئی و میباشم عجب جائی
۵
یکی از عاشقان چشم مردم پرورش میشد
۶
اگر میبود نرگس را چو مردم چشم بینائی
۷
چو ممکن نیست بودن بیبلا بسیار ممنونم
۸
که افکندست عشقم در بلای سرو بالائی
۹
ندانم چون کنم در صحبت او حفظ دین خود
۱۰
که چشمش میکند تاراج ایمانم به ایمائی
