قصیدهٔ شمارهٔ ۳ - تجدید مطلع
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
گرت هواست که دایم درین وسیع فضا
۲
بود قضا به رضایت بده رضا به قضا
۳
هوا بهر چه رضا ده شود مشو راضی
۴
خدا بهر چه نه راضی بود مباش رضا
۵
مریض جهلی از آن کت هوس بود نشکیب
۶
که جز غذای مضر نیست مرضی مرضا
۷
نشان رخصت عیشت نویسد ارشه دل
۸
طلب نمای ز دستور عقل هم امضا
۹
بگرد مفسد مسری مرض مرو که مدام
۱۰
مریض مهر الهیست را ده مرضا
۱۱
ز صولت صمدی باش همچو بید ز باد
۱۲
مدام رعشه بر اندام و لرزه بر اعضا
۱۳
چو بی گمان اجلت میرسد تو آب کسی
۱۴
رضا نجسته مخور بر امید استرضا
۱۵
مساز شعبده با آن که قدرتش هر شام
۱۶
شکسته در کله چرخ بیضهٔ بیضا
۱۷
چنان به خلق به آهستگی بزی که زند
۱۸
فرشته بر تو برین بام چرخ کوس وفا
۱۹
ز شش جهت نکشی دردسر اگر نکشی
۲۰
نفس مبند درین هفت گنبد مینا
۲۱
فراز قاف قناعت گر آشیان سازی
۲۲
فروتنی نکشد پشه تو از عنقا
۲۳
مباش عاشق افراط و مایل تفریط
۲۴
کزین دو خصلت بد خسروان شوند گدا
۲۵
نکوترین صور در معاشت از کم و بیش
۲۶
توسطت که بخیرالامور اوسطها
۲۷
ولی ز خرج تو گر بحر و بر شود بهتر
۲۸
که قطرهای ز کف ممسکت شود دریا
۲۹
گه سخا مکن ابرو ترش ز عادت کبر
۳۰
تو چون حلاوه فروشی مباش سرکه نما
۳۱
اگر نهی قدمی بیرضا دوست بنه
۳۲
هزار بار جبین بر زمین به استعفا
۳۳
به آب حلم بشو روی تابناک غضب
۳۴
چو آتش تو نیاید به هیچ رو اطفا
۳۵
به هیچ خلوتی از روی راز خلق مشو
۳۶
نقابکش که محال است در زمانه خلا
۳۷
به باغ روی کسی کز محرمات بود
۳۸
چو محرمان مبر آهوی چشم را به چرا
۳۹
مگرد گرد عروس جهان به خاطر جمع
۴۰
که او عقیم نما جادوئیست تفرقهزا
۴۱
به پای نفس جنون پیشه بند محکم نه
۴۲
که این سرآمد دیوانهایست سلسله خا
۴۳
نظر به پوش ز خوان طمع که مائدهایست
۴۴
پر از گرسنه ربا طعمههای جوع فزا
۴۵
به دست صبر ز خالق نعیم باقی گیر
۴۶
بخوان خلق بنانی مشو بنان آلا
۴۷
به نفس بانگ زنان آگهش کن ازو یلی
۴۸
که کس بر آن نکند غیر بانک واویلا
۴۹
بگرد قلعهٔ دین آنچنان حصاری بند
۵۰
که عاجز آید از آن صد هزار قلعه گشا
۵۱
به تازیانه همت براق سان برسان
۵۲
کمیت نفس به میدان عالم بالا
۵۳
برای عزم تو زین بستهاند بر فرسی
۵۴
که هست غاشیهاش چرخ را کتف فرسا
۵۵
تو پای خود به رکابی رسان که چون مه نو
۵۶
بود بنعل سمندت فرشته ناصیه سا
۵۷
فکن گذار به جائی که نعل اگر فکند
۵۸
تکاور تو مکرر شود هلال سما
۵۹
گرت هواست ز شاخ بلند گل چیدن
۶۰
مکش ز زیر قدم بوتههای خار جفا
۶۱
دلیر باش که صبرآزمائی است غرض
۶۲
تو را چو بر سر خوان بلا زنند صلا
۶۳
به درد کو مرض خود که درد چاربریست
۶۴
به داغ سوزنشان و به زخم ریش دوا
۶۵
چو گیردت تب شهوت به نیش نهی بزن
۶۶
رگ هوس که بود فصد ماحی حما
۶۷
بکوش کز چمن تن چو مرغ روح پرد
۶۸
رسد ز سیر ریاض دگر به برگ و نوا
۶۹
ازین منازل اسفل چنان گذر که شود
۷۰
نزول گاه تو این طرفه غرفهٔ اعلا
۷۱
نه آن چنان که قدم زین سرا نهی چو برون
۷۲
کنی سرای دگر را ز نوحه نوحهسرا
۷۳
متاز در عقب عیش دنیوی که هم اوست
۷۴
برندهٔ تو بسوی عقوبت عقبا
۷۵
چه حرص معصیت این که هیچ صید گنه
۷۶
نمیشود ز کمند تعلق تو رها
۷۷
به مشرب تو چنان شربت حرام خوش است
۷۸
که شرب آب به طبع مریض استسقا
۷۹
ز نشههای جزا غافلی و میسازی
۸۰
مفرح گنه خویش را تمام اجزا
۸۱
فغان از آن که شود نشهٔ بقا آخر
۸۲
دمند بهر جزا صور نشهٔ اخرا
۸۳
تو با بضاعتی از طاعت ریائی خویش
۸۴
کزان کننده معاذالله ار رسد به سزا
۸۵
چنان خجل ز احد سر برآوری ز لحد
۸۶
که بیشتر کنی از حشر دوزخ استدعا
۸۷
چو از عدم بوجود آمدی خطا پیشه
۸۸
اگر به خطه اولا روی بود اولی
۸۹
نعوذبالله اگر خود ز بیشه امروز
۹۰
کنند بهر تو آماده توشهٔ فردا
۹۱
کلاه ترک به دست نصیحتت بر سر
۹۲
چنان نهم که تو را یک سر است و صد سودا
۹۳
سر و کلاه عجب گر به باد بر ندهی
۹۴
که چون حباب هوا در سری و سر به هوا
۹۵
ریای محضی و محض ریا و هر عملی
۹۶
که بیریاست به کیش تو باطل است و هبا
۹۷
اگر برابر مردم به طاعتی مشغول
۹۸
نماز مغربت ار طول میکشد به عشا
۹۹
و گر نمیکنی از نقص دین نماز تمام
۱۰۰
نگشته در ته پای تو گرم روی روا
۱۰۱
عبارت تو به شکل نخست بدشکلی است
۱۰۲
پی فریب به رخ بسته به رقع زیبا
۱۰۳
به صورت دوم آن زشت روی بیشرم است
۱۰۴
که خویش را کند از پرده افکنی رسوا
۱۰۵
به هیچ فعل دنی ننگرم ز افعالت
۱۰۶
که نایدم به نظر دیگری از آن ادنا
۱۰۷
دو روز اگر ملک از آب و نان کند منعت
۱۰۸
نه وعدهای ز عطا و نه مژدهای ز سخا
۱۰۹
نه آن خطر که اگر داد اکل و شرب دهی
۱۱۰
به خلوتی که تو دانی از آن شود دانا
۱۱۱
ز بس که خوف بری از سیاست قروقش
۱۱۲
ز بس کزو بودت بیم در خلا و ملا
۱۱۳
به آب لب نکنی تر زتاب اگر سوزی
۱۱۴
بنان بنان ننهی گر شوی ز ضعف دوتا
۱۱۵
ولی ز فعلی اگر آفریدگار ملوک
۱۱۶
دهد به منع تو فرمان به وعدههای عطا
۱۱۷
تو را ز دست نیامد که در شب دیجور
۱۱۸
به حیله جنبش موئی ازو کنی اخفا
۱۱۹
ز شیشههای هوس از شراب کم حذری
۱۲۰
ز بس که پر بودت کاسهٔ سر شیدا
۱۲۱
چنان قروق شکن او شوی که پای نهد
۱۲۲
به سبزه پدر خویش طفل ناپروا
۱۲۳
چنین شعاری و اسلام شرم دار ای نفس
۱۲۴
اگر رسی به جزا وای بر تو روز جزا
۱۲۵
دگر به بزم شه اندر سلوک خویش نگر
۱۲۶
ببین که طاعت او میکنی چگونه ادا
۱۲۷
که موی بر بدنت از ادب نمیجنبد
۱۲۸
مگر بر رعشه ز خوف وی وز فرط حیا
۱۲۹
به صد هزار تعشق به جای میآری
۱۳۰
هزار حکم اگر بر تو میکند اجرا
۱۳۱
چو برگ بید زبانت ز بیم میلرزد
۱۳۲
به عرض حاجتی از خود چو میشوی گویا
۱۳۳
به آن شهی که شهان آفریدگان ویند
۱۳۴
چو در نماز سخن میکنی صباح و مسا
۱۳۵
ببین که صد یک آن بیم هست در دل تو
۱۳۶
به آن ادب نفسی میشوی نفس پیما
۱۳۷
به خویش هست گمانت که هرگز آن خدمت
۱۳۸
ملول ناشده آوردهای تمام به جا
۱۳۹
اگر بساط ریائی نبوده گسترده
۱۴۰
ز سرعتت متمیز شدست دست از پا
۱۴۱
از بن شعار تو صد ره صنم پرستی به
۱۴۲
که با ملک به خلوصی و با خدا به ریا
۱۴۳
روایت است که عبدالله مبارک داشت
۱۴۴
هوای سرو قدی از بتان مه سیما
۱۴۵
شبی که بود چنان برف از آسمان باران
۱۴۶
که بر عباد پس از توبهٔ رحمت مولا
۱۴۷
شبی که استره آبدار سرما بود
۱۴۸
به دست باد ز رخسار مرد موی ربا
۱۴۹
به پای منظر وی آنقدر به پای استاد
۱۵۰
که شد بلند ز هر سو ندای حی علی
۱۵۱
گمان به بانگ عشا برده بود تا در دید
۱۵۲
رسانده بود به عیوق شاه صبح لوا
۱۵۳
ز جان غریو برآورد و بانگ زد بر نفس
۱۵۴
که ای ز بوالهوسی ننگ کافر و ترسا
۱۵۵
گر از شبی دو نفس میکنی به طاعت صرف
۱۵۶
نمیشوی نفس نفس را سکون فرما
۱۵۷
هلاک سوره کوچکتری که زود ترک
۱۵۸
ز امر حق بگریزی چو مجرم از ایذا
۱۵۹
ور آیدت به زبان سوره قریب به طول
۱۶۰
به آن رسد که کنی از ملال جبه قبا
۱۶۱
ز شام تا سحر امشب برای بیخبری
۱۶۲
ستادهای نه ز سر باخبر نه از سرما
۱۶۳
عجبتر آن که شبی رفته و تو یک ساعت
۱۶۴
خیال کردهای از شغل عشق وسوسهزا
۱۶۵
به گفت این وره قبلهٔ حقیقی جست
۱۶۶
نشان حسن ازل را به چشم سر جویا
۱۶۷
بسی نرفت که دیدند خفته در چمنش
۱۶۸
مگس نموده بر او از جوانب استیلا
۱۶۹
گرفته ماری از اخلاص نرگسی به دهن
۱۷۰
ز بس ملاحظه او را مگس پران ز قفا
۱۷۱
تو هم اگر به خود افتی ز کوی بوالهوسی
۱۷۲
شوی رهی و کنی دامن مجاز رها
۱۷۳
تو هم به شهد حقیقت اگر لب آلائی
۱۷۴
کند هوای مگس رانی تو بال هما
۱۷۵
در آخر سخن ای نطق بهرهای برسان
۱۷۶
به آن بهار هوس زان نصیحت عظما
۱۷۷
الا یگانه جگرگوشه کز تو دارد و بس
۱۷۸
فروغ نسل محقر چراغ دودهٔ ما
۱۷۹
ایا نتیجهٔ آمال کز برادر من
۱۸۰
تو ماندهای به من اندر امل سرای بقا
۱۸۱
به نفس اگرچه خطائی که در نصایح تند
۱۸۲
ز روی قصد تو بودی مخاطبش همه جا
۱۸۳
بیا که ختم نصیحت کنم به حرف دگر
۱۸۴
به شرط آن که به سمع رضا کنی اصغا
۱۸۵
قدم نهادهای اندر رهی که وادی امن
۱۸۶
دروست منحصر اندر منازل اولا
۱۸۷
به قطع پانزدهم منزلی در آن وادی
۱۸۸
که بر تو نیست گرفتی ز کج روی قطعا
۱۸۹
ز چار منزل دیگر چو بگذری و کنی
۱۹۰
به باج خانهٔ تکلیف خیمهها برپا
۱۹۱
وزان تجارت کم مدت سبک مایه
۱۹۲
اثر ز سود و زیان عمل شود پیدا
۱۹۳
پی حساب تو خواهند طرح کرد به حکم
۱۹۴
محرران فصول عمل مفصلها
۱۹۵
که گر خوری لب نانی بر آن شود مرقوم
۱۹۶
و گر کشی دم آبی در آن بود مجرا
۱۹۷
غرض همین که چو فارغ شوی ز شغل و عمل
۱۹۸
تو را به فاضل و باقی دهند اجر و جزا
۱۹۹
پس از تو گر عملی سر زند که به نشود
۲۰۰
به فاضلت قلم کاتبان لسان فرسا
۲۰۱
نه به بود که ز باقی به قیدهای الیم
۲۰۲
تن الم زده فرسایدت هلال آسا
۲۰۳
جزای بد عملی نیست تازیانه و چوب
۲۰۴
که سوز آن بود امروز به شود فردا
۲۰۵
جزای بد عملی تابه ایست تابیده
۲۰۶
تن تو ماهی آن تابه خالدا ابدا
۲۰۷
نه آنقدر ز مکافات میدهم بیمت
۲۰۸
که بندی از رخ رحمت به یاس چشم رجا
۲۰۹
نه آنقدر دلت از عفو میکنم ایمن
۲۱۰
که کم زند در طوف دل تو خوف خدا
۲۱۱
به صد ثواب ازو گر چه ایمنی غلط است
۲۱۲
به صد هزار خطا ناامیدیست خطا
۲۱۳
کسی که سجدهٔ او نارواست در کیشش
۲۱۴
هزار باره ازو حاجتش شده است روا
۲۱۵
تو کز سعادت اسلام بهرهای داری
۲۱۶
عجب که تشنه روی از کنار بحر عطا
۲۱۷
گناه بندهٔ نادم ز فعل نامرضی
۲۱۸
اگر بزرگتر از عالم است و مافیها
۲۱۹
فتد به معرض عفو غفور چون شوید
۲۲۰
به آب توجه رخ معصیت کمای رضا
۲۲۱
ولی بدان که گناه و خطای توبه پذیر
۲۲۲
ز غیر حق خدا خارج است و مستثنا
۲۲۳
چو یافت موعظه اتمام سعی کن که تمام
۲۲۴
بیاد داری و آری تمام عمر به جا
۲۲۵
کشی هزار زیان گر یکی ازین سخنان
۲۲۶
رود زیاد تو تا وقت رفتن از دنیا
۲۲۷
به قصد تزکیه نفست از نصیحت و پند
۲۲۸
چو گشت خاتمه یاب این قصیدهٔ عزا
۲۲۹
به عهد کردم از آن ذکر دایمش تاریخ
۲۳۰
که دایم این بودت ذکر در خلا و ملا
۲۳۱
دگر تو دانی و رایت که رایت فکرت
۲۳۲
بلند شد به مناجات حی بیهمتا
۲۳۳
بزرگوار خدایا که ذات بیچونت
۲۳۴
که بسته عالمیان را زبان ز چون و چرا
۲۳۵
به کنز مخفیت آن شاهد نهفته جمال
۲۳۶
که تا ابد نکند جلوه بر دل عرفا
۲۳۷
به اسم اعظمت آن گنج بینشان که اگر
۲۳۸
فتد به دست نهد غیر پا بکوی فنا
۲۳۹
به آن گروه که از انقیاد فرمانت
۲۴۰
به جنس خاک نکردند از سجود ابا
۲۴۱
به انبیای اولوالعزم خاصه پاد شهی
۲۴۲
که راند رخش عزیمت بر اوج او ادنا
۲۴۳
به اولیای ذوالحزم خاصه کراری
۲۴۴
که بر تو نقد بقا میفشاند روز دغا
۲۴۵
بلابه لب لبیک گوی کعبه روان
۲۴۶
به کعبه و عرفات و به مشعر و به منا
۲۴۷
به مجرمان پشیمان که از حیا سوزند
۲۴۸
اگر کنند سر از بهر معذرت بالا
۲۴۹
به تائبان موفق که در رسند به عفو
۲۵۰
ز گفت شان چو ظلمنا رسد به انفسنا
۲۵۱
به بیگناهی زندانیان شحنهٔ عشق
۲۵۲
به بینشانی سرگشتگان دشت بلا
۲۵۳
به پاکدامنی عاشقان عصمت دوست
۲۵۴
که جیب خاطرشان کم کشیده دست هوا
۲۵۵
به گریههای زمان غریو خیز وداع
۲۵۶
که سنگ را اثر آن درآورد به بکا
۲۵۷
به آب چشم یتیمان چهره گرد آلود
۲۵۸
که تاب دیدنشان ناورد دل خارا
۲۵۹
به بیزبانی طفلان مضطرب در مهد
۲۶۰
که دردشان نپذیرد ز نطق بسته دوا
۲۶۱
به مادران جگرگوشه در نظر مرده
۲۶۲
که از فلک گذرانند بانگ واولدا
۲۶۳
به آن کثیر عیالان بینوا که مدام
۲۶۴
خیال بیع مصلی کنند و رهن ردا
۲۶۵
بسوز قافله مبتلا به غارت جان
۲۶۶
که آهشان نگذارد گیاه در صحرا
۲۶۷
به درد پرد گیانی که دست حادثهشان
۲۶۸
کشد ز هودج عصمت برون به ظلم و جفا
۲۶۹
به طول طاعت ترسندگان ز صبح نشور
۲۷۰
که روی خواب نبینند در شب یلدا
۲۷۱
به غازیان مجاهد که در تکاور شوق
۲۷۲
کنند جان خود از بهر نصرت تو فدا
۲۷۳
بهر چه نزد تو دارد نشان خیر و بهی
۲۷۴
بهر که پیش تو از اهل عزتست و بها
۲۷۵
که چون لوای شفاعت نهی به دوش نبی
۲۷۶
دوانی اهل گنه را به ظل آل عبا
۲۷۷
چنان کنی که شود محتشم طفیل همه
۲۷۸
یکی ز سایه نشینان آن خجسته لوا
۲۷۹
که جرم کافر صد ساله میتوان بخشید
۲۸۰
به یک شفاعت او یا رسول اشفعنا
