قصیدهٔ شمارهٔ ۹ - در مدح حضرت ختمی ماب صلوات الله علیه
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
از بس که چهره سوده تو را بر در آفتاب
۲
بگرفته آستان تو را بر زر آفتاب
۳
از بهر دیدنت چو سراسیمه عاشقان
۴
گاهی ز روزن آید و گاه از در آفتاب
۵
گرد سر تو شب پره شب پر زند نه روز
۶
کز رشگ آتشش نزند در پر آفتاب
۷
گر پا نهی ز خانه برون با رخ چه مهر
۸
از خانه سر بدر نکند دیگر آفتاب
۹
گرد خجالت تو نشوید ز روی خویش
۱۰
گردد اگر چه ریگ ته کوثر آفتاب
۱۱
از بس فشردن عرق انفعال تو
۱۲
در آتش ار دود به در آید تر آفتاب
۱۳
گوئی محل تربیت باغ حسن تو
۱۴
معمار ماه بوده و برزیگر آفتاب
۱۵
آئینه نهفته در آئینه دان شود
۱۶
گیرد اگر به فرض تو را در بر آفتاب
۱۷
از وصف جلوه قد شیرین تحرکت
۱۸
بگداخت مغز در تن بیشکر آفتاب
۱۹
گر ماه در رخت به خیانت نظر کند
۲۰
چشمش برون کند به سر خنجر آفتاب
۲۱
نعلی ز پای رخش تو افتد اگر بره
۲۲
بوسد به صد نیاز و نهد بر سر آفتاب
۲۳
از رشک خانه سوز تو ای شمع جانفروز
۲۴
آخر نشست بر سر خاکستر آفتاب
۲۵
صورت نگار شخص ضمیر تو بوده است
۲۶
در دودهٔ سر قلمش مضمر آفتاب
۲۷
نبود گر از مقابلهات بهرهور کز آن
۲۸
پیوسته چون هلال بود لاغر آفتاب
۲۹
در آفتاب رنگ ز شرم رخت نماند
۳۰
مثل گل نچیده که ماند در آفتاب
۳۱
در روز ابر و باد کرائی برون ز فیض
۳۲
از ابر و ماه بارد و از صرصر آفتاب
۳۳
بهر کتاب حسن تو بر صفحهٔ فلک
۳۴
میبندد از اشعهٔ خود مسطر آفتاب
۳۵
ترتیب چون بساط نشیب و فراز چید
۳۶
شد ز ورق جمال تو را لنگر آفتاب
۳۷
ای خامه نیک در ظلمات مداد رو
۳۸
گر ذوق آیدت به زبان خوشتر آفتاب
۳۹
بنگار شرح گفت و شنیدی که میکند
۴۰
بر آسمان طراز سر دفتر آفتاب
۴۱
دی کرد آفتاب پرستی سؤال و گفت
۴۲
وقتی که داشت جلوه برین منظر آفتاب
۴۳
از گوهر یگانگی ار کامیاب نیست
۴۴
پس دارد از چه رهگذر این جوهر آفتاب
۴۵
دادم جواب و گفتم ازین رهگذر که هست
۴۶
جاروب فرش درگه پیغمبر آفتاب
۴۷
مهر نگین حسن تواش خواندی نه مهر
۴۸
کردی اگر خوشامد من باور آفتاب
۴۹
گر از تنور حسن تو انگشت ریزهای
۵۰
بر آسمان برند بچربد بر آفتاب
۵۱
فرداست کز طپانچه حسنت به ناظران
۵۲
روئی نموده چون گل نیلوفر آفتاب
۵۳
در روضهای اگر بنشانی به دست خویش
۵۴
نخلی شکوفهاش بود انجم بر آفتاب
۵۵
از نقش نعل توسن جولانگرت زمین
۵۶
گشت آسمان و انجم آن اکثر آفتاب
۵۷
گنجی نهاد حسن به نامت که بر سرش
۵۸
گردید طالع از دهن اژدر آفتاب
۵۹
در پای صولجان تو افتاد همچو گوی
۶۰
با آن که مهتریش بود در خور آفتاب
۶۱
هنگام باد روی تو بر هر چمن که تافت
۶۲
گلهای زرد را همه کرد احمر آفتاب
۶۳
مه افسر غلامیت از سر اگر نهد
۶۴
همچون زنان کند به سرش معجر آفتاب
۶۵
بشکست سد شش جهت و در تو مه گریخت
۶۶
چون مهرهای برون شد از ششدر آفتاب
۶۷
بهر قلادههای سگان تو از نجوم
۶۸
دائم کشد به رشتهٔ زر گوهر آفتاب
۶۹
نعلین خود دهش به تصدق که بر درت
۷۰
در سجده است با سر بیافسر آفتاب
۷۱
بیند زمانه شکل دو پیکر اگر به فرض
۷۲
خیزد ز خواب با تو ز یک بستر آفتاب
۷۳
آخر زمان به حرف مساوات اگر چه گشت
۷۴
هیهات آتشی تو و خاکستر آفتاب
۷۵
شب نیست کز شفق نزند ز احتساب او
۷۶
آتش به چنگ زهره خنیاگر آفتاب
۷۷
ریزد به پای امت او اشگ معذرت
۷۸
بر حشرگاه گرم بتابد گر آفتاب
۷۹
فردا شراب کوثر ازو تا کند طمع
۸۰
حال از هوس نهاده به کف ساغر آفتاب
۸۱
از حسن هست اگرچه درین شعر خوش ردیف
۸۲
زینت ده سپهر فصاحت هر آفتاب
۸۳
کوته کنم سخن که مباد اندکی شود
۸۴
بیجوهر از قوافی کم زیور آفتاب
۸۵
سلطان بارگاه رسالت که سوده است
۸۶
بر خاک پاش ناصیه انور آفتاب
۸۷
شاه رسل وسیله کل هادی سبل
۸۸
کز بهر نعت اوست برین منبر آفتاب
۸۹
یثرت حرم محمد بطحائی آن که هست
۹۰
یک بنده بر درش مه و یک چاکر آفتاب
۹۱
بالائیان چه خط غلامی بوی دهند
۹۲
خود را نویسد از همه پائینتر آفتاب
۹۳
از بنده زادگانش یکی مه بود ولی
۹۴
ماهی که باشدش پدر و مادر آفتاب
۹۵
نعل سم براق وی آماده تا کند
۹۶
زر بدره بدره ریخته در آذر آفتاب
۹۷
بیسایه بود زان که در اوضاع معنوی
۹۸
بود از علو مرتبه مشرف بر آفتاب
۹۹
از بهر عطر بارگه کبریای اوست
۱۰۰
مجمر فروز بال ملک مجمر آفتاب
۱۰۱
در جنب مطبخش تل خاکستریست چرخ
۱۰۲
یک اخگر اندران مه و یک اخگر آفتاب
۱۰۳
تا شغل بندگیش گزید از برای خویش
۱۰۴
گردید بر گزیده هفت اختر آفتاب
۱۰۵
خود را بر آسمان نهم بیند ار شود
۱۰۶
قندیل طاق درگه آن سرور آفتاب
۱۰۷
هر شب پی شرف زره غرب میبرد
۱۰۸
خاک مدینه تا بدر خاور آفتاب
۱۰۹
جاروب زرفشان نه به دست مفاخرت
۱۱۰
دارد برای مشعله دیگر آفتاب
۱۱۱
یک ذره نور از رخ او وام کرده است
۱۱۲
از شرق تا به غرب ضیاگستر آفتاب
۱۱۳
شاه شتر سوار چو لشگرکشی کند
۱۱۴
باشد پیاده عقب لشگر آفتاب
۱۱۵
خود را اگر ز سلک سپاهش نمیشمرد
۱۱۶
هرگز نمینهاد به سر مغفر آفتاب
۱۱۷
در کشوری که لمعه فرو شد جمال او
۱۱۸
باشد شبه فروش در آن کشور آفتاب
۱۱۹
از خاک نور بخش رهت این صفا و نور
۱۲۰
آورده ذره ذره به یکدیگر آفتاب
۱۲۱
یا سیدالرسل که سپهر وجود را
۱۲۲
ایشان کواکباند و تو دینپرور آفتاب
۱۲۳
یا مالکالامم که به دعوی بندگیت
۱۲۴
بنوشته از مبالغه صد محضر آفتاب
۱۲۵
آن ذره است محتشم اندر پناه تو
۱۲۶
کاویخته به دست توسل در آفتاب
۱۲۷
ظل هدایتش به سر افکن که ذره را
۱۲۸
ره گم شود گرش نبود رهبر آفتاب
۱۲۹
تا در صف کواکب و در جنب عترتت
۱۳۰
گاهی نماید اکبر و گه اصغر آفتاب
