قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶ - در مدح پادشاه دکن گفته
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
دهندهای که به گل نکهت و به گل جان داد
۲
به هرکس آن چه سزا بود حکمتش آن داد
۳
به عرش پایه عالی به فرش پایهٔ پست
۴
ز روی مصلحت و رای مصلحتدان داد
۵
به دهر ظل خرد آن قدر که بود ضرور
۶
ز پرتو حرکات سپهر گردان داد
۷
به ابر قطره چکاندن به باد قره زدن
۸
برای نزهت دیرین سرای دوران داد
۹
دو کشتی متساوی اساس را در بحر
۱۰
یکی رساند به ساحل یکی به طوفان داد
۱۱
دو سالک متشابه سلوک را در عشق
۱۲
یکی ز وصل بشارت یکی ز هجران داد
۱۳
هزار دایه طلب را ز حسرت افزائی
۱۴
رساند بر سر گنج و به کام ثعبان داد
۱۵
هزار خسته جگر را ز صبر فرمائی
۱۶
گداخت جان ز غم آنگه نوید جانان داد
۱۷
گدای کوچه و سلطان شهر را از عدل
۱۸
عدیل وار حیات و ممات یکسان داد
۱۹
درین مقاسمهاش نیز بود مصلحتی
۲۰
که مسکنت به گدا سلطنت به سلطان داد
۲۱
زبان بسته که بد حکمتی نهفته در آن
۲۲
به کمترین طبقات صنوف حیوان داد
۲۳
عزیز کرده زبانی که وقت قسمت فیض
۲۴
دریغ داشت ز جن و ملک به انسان داد
۲۵
به شکرین دهنان داد از سخن نمکی
۲۶
که چاشنی به نباتات شکرستان داد
۲۷
به قد سروقدان کرد جنبشی تعلیم
۲۸
که خجلت قد رعنای سرو بستان داد
۲۹
بر ابروان مقوس زهی ز قدرت بست
۳۰
که سهم چرخ مقوس ز تیرپران داد
۳۱
ز باغ حسن سیه نرگسی چو چشم انگیخت
۳۲
به آن بلای سیه خنجری چو مژگان داد
۳۳
به چشمهای سیه شیوهای ز ناز آموخت
۳۴
که هر که خواست به آن شیوه دل دهد جان داد
۳۵
به ناز داد سکونی که وصف نتوان کرد
۳۶
به عشوه طی لسانی که شرح نتوان داد
۳۷
به هر که لایق اسباب کامرانی بود
۳۸
سرور و مسند و خر گاه چتر و چوگان داد
۳۹
بهر که در طلب گنج لایزالی بود
۴۰
گلیم مختصر فقر و گنج ویران داد
۴۱
به هر یکی ز سلاطین به صورتی دیگر
۴۲
بسیط عرصهای اندر بساط دوران داد
۴۳
چو پادشاهی اقلیم صورت و معنی
۴۴
زیاده دید از ایشان بمیر میران داد
۴۵
غیاث ملت و دین کافتاب دولت او
۴۶
ز خاک یزد ضیا تا به عرش یزدان داد
۴۷
سمی والد سامی محمد عربی
۴۸
که داد رونق دین و رواج ایمان داد
۴۹
خدایگان سلاطین که چتر سلطنتش
۵۰
به سایه جای هزاران خدیو و خاقان داد
۵۱
بذرهٔ تربیتش کار آفتاب آموخت
۵۲
به مور تقویتش قدرت سلیمان داد
۵۳
قیام رکن جلالش که قایم ابدیست
۵۴
بسی مدد به قوام چهار ارکان داد
۵۵
نه ابر ریخت به دشت و نه بحر داد به بر
۵۶
به سایل آن چه کفش آشکار و پنهان داد
۵۷
دلش ز جوهر احیا توان گریست کریم
۵۸
که هرچه مرگ ز مردم گرفت تاوان داد
۵۹
قضا زد آتش غیرت به مهر و ماه آن دم
۶۰
که پاسبانی ایوان او به کیوان داد
۶۱
سپهر بر در او در مراتب خدمت
۶۲
نخست پایه به سلطان چهارم ایوان داد
۶۳
چو گشت لشگریش فارس زمانه به او
۶۴
قضا ز هفت فلک هفت گونه خفتان داد
۶۵
پلاس پوش درش خلعت مریدی خویش
۶۶
به شاه و خسرو و خاقان و خان و سلطان داد
۶۷
به تو شمال وی از صحن پر کواکب چرخ
۶۸
فلک فراخور شیلان او نمکدان داد
۶۹
بگرد رفت هزار ازدحام حشر آن جا
۷۰
که میزبان سخایش صلای مهمان داد
۷۱
به شرق و غرب جهان زینتی که شاه ربیع
۷۲
دهد ز سبزه و گل او ز سفره و خوان داد
۷۳
به جای سبزه زبرجد دمد ز خاک اگر
۷۴
توان خواص کف او به ابر نیسان داد
۷۵
کرم بر اوست مسلم که آن چه وقت سؤال
۷۶
گذشت در دل سایل هزار چندان داد
۷۷
برای آن که ز طول حیات داد حضور
۷۸
تواند آن شه خرم دل طرب ران داد
۷۹
اگر زمانه کند کوتهی قضا خواهد
۸۰
به بازگشت زمان گذشته فرمان داد
۸۱
سخای او که ز احسان به منعم و مفلس
۸۲
هر آنچه داد بری از فتور و نقصان داد
۸۳
به جیب محتشمان لعل و در به دامان ریخت
۸۴
به دست بی درمان سیم و زر به میان داد
۸۵
چو پا نهاد ز دشت عدم به ملک وجود
۸۶
به جود دست برآورد و داد احسان داد
۸۷
فتاد زلزله در گور حاتم از غیرت
۸۸
چو شخص همت او رخش جود جولان داد
۸۹
لب صدف پر ترجیح دست او برابر
۹۰
گشوده گشت و گواهی ز بحر عمان داد
۹۱
به ملک مصر مگر داده باشد از یوسف
۹۲
ازو به خطهٔ یزد آن شرف که یزدان داد
۹۳
ایا بلند جنابی که آستان تو را
۹۴
فلک گرانی قدر از جباه شاهان داد
۹۵
توئی ز معدلت آن کسرئی که در عهدت
۹۶
رواج عدل از ایران اثر به توران داد
۹۷
تو در ممالک قدس آن شهی که مالک ملک
۹۸
و گر تو را ز ملایک هزار دربان داد
۹۹
نخست رابطه انگیزی از ولای تو کرد
۱۰۰
مهیمنی که به ارواح ربط ابدان داد
۱۰۱
شکوه سنج تو را عالم ثقیل و خفیف
۱۰۲
ز سطحهای فلک کفههای میزان داد
۱۰۳
خدا شناس که مادون ذات واجب را
۱۰۴
به ممکنات قرار از کمال ایقان داد
۱۰۵
تو را به دور تو بر ممکنات فایق دید
۱۰۶
تو را به عهد تو بر کائنات رجحان داد
۱۰۷
اگر ازین فلک تیز رو سکون طلبی
۱۰۸
چو خاک بایدت از طوع تن به فرمان داد
۱۰۹
و گر برین کره آرمیده بانگ زنی
۱۱۰
به او قرار و سکون تا به حشر نتوان داد
۱۱۱
کسی نظیر تو باشد که وضع پست و بلند
۱۱۲
به عکس یابد اگر در زمانه سامان داد
۱۱۳
تواند از زبر و زیر کردن گیتی
۱۱۴
به زیر هفت زمین جای این نه ایوان داد
۱۱۵
کسی عدیل تو باشد که گر به نوع دگر
۱۱۶
به پایدش نسق گرم و سرد دوران داد
۱۱۷
ز فیض قرب جنابت که کیمیا اثر است
۱۱۸
فلک به عالی و سافل خواص چندان داد
۱۱۹
که خاک رهگذر کمترین منازل یزد
۱۲۰
بدیدهها اثر سرمه صفاهان داد
۱۲۱
ز خاک پای سگان در تو یک ذره
۱۲۲
به حاصل دو جهان هر که داد ارزان داد
۱۲۳
حیات را تو اگر پاس داری اندر دهر
۱۲۴
ممات را نتوان احتمال امکان داد
۱۲۵
به خصم تشنه جگر هم رساند دست تو فیض
۱۲۶
که آبش از مطر قطرههای باران داد
۱۲۷
ملک حشم ملکا محتشم که قادر فرد
۱۲۸
ز لطف بر سخنش اقتدار سحبان داد
۱۲۹
نمود ساز ز اقسام نظم قانونی
۱۳۰
که مالش حسن و گوشمال حسان داد
۱۳۱
اگرچه از اثر بخت واژگون اکثر
۱۳۲
مقدمات ثنایش نتیجهٔ خسران داد
۱۳۳
دل تو آن محک آمد که از مراتب فرد
۱۳۴
ز مخزن کرمش راتب نمایان داد
۱۳۵
به حال جمعی اگر برد از سخای تو رشک
۱۳۶
ولی به نعمت هر ساله رشک ایشان داد
۱۳۷
چو بود عیب گدای تو محض گیرائی
۱۳۸
ز التفات تو هم نان گرفت و هم نان داد
۱۳۹
همیشه تا به کف روزگار در و گهر
۱۴۰
توان ز موهبت بحر و کان فراوان داد
۱۴۱
ز اقتدار تواند کف به خلق جهان
۱۴۲
عطیه بیش ز بحر و زیاده از کان داد
