قصیدهٔ شمارهٔ ۳۶ - ایضا در مدح شاهزاده پریخان خانم فرماید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
گشت در مهد گران جنبش دهر آخر کار
۲
خوش خوش از خواب گراندیدهٔ بختم بیدار
۳
ادهم واشهب پدرام شب و روز شدند
۴
زیر ران امل از رایض صبرم رهوار
۵
داروی صبر که بس دیر اثر بود آخر
۶
اثری داد که نگذشت ز دردم آثار
۷
کشتی را که به یک جذبهٔ گرداب تعب
۸
دور میبرد به ته بخت کشیدش به کنار
۹
دیر شد خسرو بهجت سپهانگیز ولی
۱۰
زود از خیل غم و درد برآورد دمار
۱۱
آخر آن کلبه که زیبش ز حجر بود اکنون
۱۲
بدر و گوهرش آراسته شد سقف و جدار
۱۳
خشک بومی که برو چشم جهان زار گریست
۱۴
شد به یک چشم زدن رشک هزاران گلزار
۱۵
این نسیم چه چمن بود که از بوالعجبی
۱۶
در خزان زد به مشام دل من بوی بهار
۱۷
این رحیق چه قدح بود که بر لب چو رسید
۱۸
دگر از ذوق نیابد به زبان نام خمار
۱۹
منم آن نخل خزان دیده که دارم امروز
۲۰
به بشارات بهار ابدی استبشار
۲۱
گلشن بخت من است آن که ز اقبال درو
۲۲
زده صد خرمن گل جوش زهر بوتهٔ خار
۲۳
به زمین دشمن سرکوفتهام رفته فرو
۲۴
ز جهان حاسد کمحوصلهام کرده فرار
۲۵
این ازان رشک که الحال از آن حالت پیش
۲۶
آن ازین غصه که امسال به صد عزت بار
۲۷
کرده از قوت امداد خودم رتبه بلند
۲۸
داده در ساحت اعزاز خودم رخصت یار
۲۹
پایهٔ تقویت زهرهٔ برجیس مقام
۳۰
سایهٔ تربیت شمسهٔ بلقیس وقار
۳۱
پادشاه ملک و انس پریخان خانم
۳۲
که ز شاهنشهی حور و پری دارد عار
۳۳
مریم فاطمه ناموس که ناموس جهان
۳۴
دارد از حسن عفافش چو ملک هفت حصار
۳۵
قسمت آموخته در گه رزاق کبیر
۳۶
که کفش واسطهٔ رزق صغار است و کبار
۳۷
آن که با عصمت او رابعهٔ حجلهٔ چرخ
۳۸
در پس پرده به رسوائی خود کرد اقرار
۳۹
وانکه با عفت وی کوه گران سنگ نمود
۴۰
دعوی وزن ولی پیش خرد کرد انکار
۴۱
تا درین قصر مقرنس نتواند دادن
۴۲
کش نشان از رخ آن شمسهٔ خورشید عذار
۴۳
به کسی بخت به خوابش هم اگر بنماید
۴۴
نگذارد که شود تا به قیامت بیدار
۴۵
عهد علیای کمین جاریهاش بندد اگر
۴۶
چرخ بر ناقهٔ خود گیردش از بهر مهار
۴۷
درکشد ناقهٔ مهار از کف او گر نکند
۴۸
سر تانیث خود اول به ضرورت اظهار
۴۹
عطر پروردهٔ هوای حرم عالی او
۵۰
بر زمین مشک فشان چون شود و عالیه بار
۵۱
جنبش از باد برد حکمت بی چون بیرون
۵۲
که مبادا به مشامی کند آن نفخه گذار
۵۳
ماه کز خیل ذکور است ز غم میکاهد
۵۴
که ز نامحرمیش نیست در آن حضرت بار
۵۵
مهر کز سلک اناث است امیدی دارد
۵۶
که به آئین کنیزان شودش آینه دار
۵۷
ماه اگر برقع از آن رخ به غلط بردارد
۵۸
غضبش حسن بصیرت ببرد از ابصار
۵۹
نیست بر دامن پاک آنقدرش گرد هوس
۶۰
که بر آئینهٔ مهر از اثر هیچ غبار
۶۱
لرزد از نازکی خوی لطیفش چون بید
۶۲
باد چون بر قدمش گل کند از شاخ بهار
۶۳
شمع بزمش اگر از باد نشیند مه و مهر
۶۴
سر بر آرند سراسیمه ز جیب شب تار
۶۵
سایه را خواهد اگر از حرم اخراج کند
۶۶
مانع پرتو خورشید نگردد دیوار
۶۷
ای کهان سپه صف شکنت پیل شکوه
۶۸
ای سگان حرم محترمت شیر شکار
۶۹
حکم جزمت همه جا همچون قضا بیمهلت
۷۰
تیغ قهرت همه دم همچون اجل بی زنهار
۷۱
تقویت جسته ز عونت قدر ذی قدرت
۷۲
تربیت دیده به دورت فلک بیپرگار
۷۳
صیت انصاف تو چون آبروان در اطراف
۷۴
ذکر الطاف تو چون باد وزان در اقطار
۷۵
بر نشان کف پایت رخ صد ماه جبین
۷۶
بر هلال سم رخشت سر صد شاه سوار
۷۷
در رکابت همه اصناف ملک غاشیه کش
۷۸
از صفات همه اوراق فلک غاشیهدار
۷۹
از برای مدد لشکر منصور تو بس
۸۰
نصرت و فتح که تازان ز یمیناند و یسار
۸۱
گر فتد بر ضعفا پرتوی از تربیتت
۸۲
ای قدر قضا قدرت گردون مقدار
۸۳
پشه و مور و ملخ فیالمثل ار عظم شوند
۸۴
همه پیل افکن و اژدر در و سیمرغ شکار
۸۵
من کزین بیشتر از رهگذر پستی بخت
۸۶
داشتم تکیه که از خار و خس راهگذار
۸۷
این دم از لطف تو ای شمسهٔ ایوان شرف
۸۸
این دم از عون تو ای زهرهٔ گردون وقار
۸۹
پای بر مسند مه مینهم از استیلا
۹۰
تکیه بر بالش خود میکنم از استکبار
۹۱
وین هنوز اول آثار ترقیست که من
۹۲
تازه باغ شجرانگیزم و تو ابر بهار
۹۳
بنده پرور ملکا گر چه ز دارائی ملک
۹۴
داری از هند و حبش تا بدر چین و تتار
۹۵
جان فشانند غلامان فدائی بیحد
۹۶
مدح خوانند مطیعان ثنائی بسیار
۹۷
یک غلام است ولیکن ز سیاه و ز سفید
۹۸
یک مطیع است ولیکن ز کبار و ز صغار
۹۹
که اگر دست اجل جیب حیاتش بدرد
۱۰۰
وندرین بقعه کند نقد بقا بر تو نثار
۱۰۱
وز گلستان ثنای تو به حسرت به برد
۱۰۲
بلبل نطق وی آن طایر نادر گفتار
۱۰۳
جای او هیچ ستاینده نگیرد در دور
۱۰۴
گر کند تا باید سعی سپهر دوار
۱۰۵
محتشم لاف گزاف این همه سبحانالله
۱۰۶
خود ستائیست کند به که کنی استغفار
۱۰۷
پیش بلقیس و شی کز پیش از حور و پری
۱۰۸
فوج فوجاند دوان بندهوش و چاکروار
۱۰۹
تو که باشی که کنی چاکری خود ظاهر
۱۱۰
تو که باشی که کنی بندگی خود اظهار
۱۱۱
از تو این بس که دهی آینهٔ او ترتیب
۱۱۲
از تو این بس که کنی ادعیهٔ او تکرار
۱۱۳
آفتابا به خدائی که خداوندی اوست
۱۱۴
سبب ظابطه رابطهٔ لیل و نهار
۱۱۵
به رسولی که شب طاعت از افراط قیام
۱۱۶
خواند مزملش از غایت رافت جبار
۱۱۷
به امیری که در احرام نمازش هر شب
۱۱۸
بانگ تکبیر ز تکبیر رسیدی به هزار
۱۱۹
کاندرین ظلمت شب کز اثر خواب گران
۱۲۰
نیست جز چشم من و چشم کواکب بیدار
۱۲۱
آن قدر میکنم از بهر بقای تو دعا
۱۲۲
که مرا میرود از کار زبان زان اذکار
۱۲۳
آنقدر ذکر تو میآورم از دل به زبان
۱۲۴
که مرا میفکند کثرت نطق از گفتار
۱۲۵
تا شود ظل همای عظمت گسترده
۱۲۶
ز خدیوان جهان حارث گیتی سالار
۱۲۷
ظل نواب همایون نشود کم ز سرت
۱۲۸
وز سر خلق جهان ظل تو تا روز شمار
