قصیدهٔ شمارهٔ ۵۷ - ایضا در مدح شاهزاده حمزه میرزا
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بود به چنگ درنگ جیب مهم جهان
۲
تا به میان زد قضا دامن آخر زمان
۳
در طبقات ملوک پادشهی برگزید
۴
تیغ زن و صفشکن شیردل و نوجوان
۵
خوانده ز آیندگی خطبهٔ پایندگی
۶
بسته ز پایندگی راه بر آیندگان
۷
خسرو مهدی ظهور کز نصفت گستری
۸
ریشه دجال ظلم کند ازین خاکدان
۹
پادشه نامدار کز ازل از بخت داشت
۱۰
منت هم نامیش حمزهٔ صاحبقران
۱۱
آن که در آغاز عمر گشت به تایید حق
۱۲
ملک و ملل را حفیظ امن و امان را ضمان
۱۳
فرش نگارندهاش چهرهٔ حور پری
۱۴
سده فشارندهاش جبههٔ خاقان و خان
۱۵
ساقی بزمش به بذل تاج به فغفور بخش
۱۶
صاحب قصرش به حکم باج ز قیصرستان
۱۷
وانکه چو شد دهر را واسطهٔ دفع شر
۱۸
گشت قوی خلق را رابطهٔ جسم و جان
۱۹
میوه چش باغ او ذائقهٔ حسن و ناز
۲۰
نازکش داغ او ناصیهٔ انس و جان
۲۱
رشحهٔ فیضش کشد زر ز مسامات ارض
۲۲
تا با بد مشنواد بوی بهار این خزان
۲۳
حکمت او چون کند آتش تدبیر تیز
۲۴
باز تواند گرفت مال صعود از دخان
۲۵
نال قلم گر شود از کف حفظش علم
۲۶
چرخ تواند زدن بر سر آن آسمان
۲۷
موی اگر پل شود در کنف حفظ وی
۲۸
تا ابدش نگسلد پویه پیل دمان
۲۹
بس که به سر گشته است چرخ بگرد درش
۳۰
آبله بر فرق سر یافته از فرقدان
۳۱
تا رودش در رکاب چرخ طویل انتظار
۳۲
بر کنفش شد کهن غاشیهٔ کهکشان
۳۳
گر به جهان افکند مصلحتش پرتوی
۳۴
پرتو مهتاب را صلح فتد با کتان
۳۵
بهر تو طاعت تمام جبهه و لب میشود
۳۶
میرسد از رهروان هرچه بر آن آستان
۳۷
حکمتش اندر خزان بیشتر از سرخ بید
۳۸
سازد و بیرون کشد خون ز رگ زعفران
۳۹
بگذرد از خارهتیر گرچه در اثنای کار
۴۰
نرم کند مشت او مهرهٔ پشت کمان
۴۱
مادر جود از سخا حامله چون شد فتاد
۴۲
با کرم حیدری همت او توامان
۴۳
ای به صلابت سمر وی به سیاست مثل
۴۴
وی به شجاعت علم وی به مهابت نشان
۴۵
از تو که سر تا قدم شعلهٔ سوزندهای
۴۶
نایرهٔ مرکز فتاد دایرهٔ عظم و شان
۴۷
شیهه شبدیز تو سینهٔ رستم خراش
۴۸
نیزهٔ خون ریز تو آتش جرات نشان
۴۹
نور ضمیرت که تافت بر صفت ماه تاب
۵۰
شد به کتان هم مزاج پردهٔ راز نهان
۵۱
از اثر نار بغض یافته مانند مار
۵۲
خصم تو بر زیر پوست آبله بر استخوان
۵۳
کاه تو با کوه خصم سنجد اگر روزگار
۵۴
سایه به چرخ افکند پایهٔ کوه گران
۵۵
عهد تو تا زودتر روی به دهر آورد
۵۶
سیلی سرعت کند رنجه نشای زبان
۵۷
چرخ گری را اگر پاس تو گردد حفیظ
۵۸
با دل جمع ایستد بر سر نوک سنان
۵۹
گر به شتابندگان نهی تو گردد دچار
۶۰
پای صبا را نخست رعشه کند تاروان
۶۱
تنگ قبا شاهدیست عزم تو گوئی که ساخت
۶۲
قدرت پروردگار کاستش اندر مکان
۶۳
زور تخلخل اگر عرصه نکردی وسیع
۶۴
تنگ فضائی بدی بر تو فضای جهان
۶۵
دشمن از ادبار اگر در ره رمحت فتد
۶۶
آید از اقبال تو کار سنان از بنان
۶۷
پیش کفت دوده ایست صرصری اندر قفا
۶۸
هرچه ازل تا ابد کرده بهم بحر و کان
۶۹
آن که تو را مدعاست تیر جگر دوز تو
۷۰
منکر شان تو را ساخته خاطر نشان
۷۱
ز آفت بخت نگون خصم تو را در مزاج
۷۲
غیر گل گرد میخ نشکفد از زعفران
۷۳
کعبه کوکب که هست راه دو عالم درو
۷۴
صد ره و یک مشتریست هر ره و صد کاروان
۷۵
گر به زمین بسپری نعل سمند جلال
۷۶
آینه دانی شود سربه سر این خاکدان
۷۷
بارهٔ خورشید را هر سحری میکنند
۷۸
بر زبر چرخ زین تا کشیاش زیر ران
۷۹
لیک به روی زمین از حرکات سریع
۸۰
داردش اندر سبل رخش تو سیلاب ران
۸۱
شایدش از پویه خواند کشتی دریای خشک
۸۲
عزمش اگر کوه را بگذرد اندر کمان
۸۳
چنبر چرخش برون بفشرد ار وقت لعب
۸۴
بر کفل اندازدش سایهٔ دوال عنان
۸۵
صبح گرش سر دهی بگذرد از ظهر چاشت
۸۶
بس که ز همراهیش باز پس افتد زمان
۸۷
در کفلش چون کشند از حرکاتش زند
۸۸
طعنه به بال ملک دامن بر گستوان
۸۹
گر بکند کام خویش تنگ به حیلتگری
۹۰
باشد از امکان برون تاختنش بر مکان
۹۱
کاسهٔ سمش هزار کاسهٔ سر بشکند
۹۲
بانگ هیاهوی رزم بشنود ار ناگهان
۹۳
نیک توان یافتن صنعت او در یورش
۹۴
لیک از ابعاد اگر رفت تناهی توان
۹۵
جامه قطع مکان دوخته هرکه که کس
۹۶
بر قد صد ساله راه بوده رسانیم آن
۹۷
بس که سبک خیزیش جذب کند ثقل وی
۹۸
بر شمرد بحر را در ره هندوستان
۹۹
خلقه حاتم کند مس سراپای وی
۱۰۰
مرد برو گر زند هی ز پی امتحان
۱۰۱
با کفل همچو کوه دانهٔ تسبیح را
۱۰۲
رشته شود وقت کار آن فرس کاروان
۱۰۳
باد ز پسماندگی پیش فتد هم گهی
۱۰۴
گرد جهان گر بود در عقب او دوان
۱۰۵
در ره باریک کرد پویهٔ او بیرواج
۱۰۶
کار رسن با زر ابر زیر ریسمان
۱۰۷
بر زبر چار سم کرده سبک خشکیش
۱۰۸
از ره او گاه گاه نیم بلالی عیان
۱۰۹
چون شده آن تیز گام هم تک باد صبا
۱۱۰
یافته حسن زمین کام صبا را گران
۱۱۱
خنک فلک را اسمش داغ نهد بر سرین
۱۱۲
گرچه ز سطح زمین پا ننهد بر کران
۱۱۳
باشد این شهسوار بهتر ازین صد هزار
۱۱۴
توسن فربه سرین تازی لاغر میان
۱۱۵
من که زبان جهان در ازلم شد لقب
۱۱۶
در صفتش خویش را یافتم الکن زبان
۱۱۷
دادگرا سرورا شیردلا صفدرا
۱۱۸
گرچه درین دولتست محتشم از مادحان
۱۱۹
لیک به شغل دعا است آن قدرش اشتغال
۱۲۰
کز صفتش عاجز است صاحب طی لسان
۱۲۱
پاس حیاتش بدار ز آن که بحر ز دعا
۱۲۲
حفظ و نگهبانیست ختم بر این پاسبان
۱۲۳
طول ز حد شد برون به که سخن را کنون
۱۲۴
ختم کند بر دعا کلک مطول بیان
۱۲۵
ملک جهان تا رود بر نهج رسم دهر
۱۲۶
دست به دست از ملوک ای شه کشورستان
۱۲۷
از اثر طول عهد مهد زمین را ز تو
۱۲۸
کس نستاند مگر مهدی صاحب زمان
