زمینه پژوهشدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
متن اصلی فارسی · بدون ترجمهٔ خودکاربازگشت به اثرآثار این شاعربررسی معنای ادبی ↓
محتشم کاشانی · دیوان اشعار

قصیدهٔ شمارهٔ ۶۵ - فی مدح دستورالاعظم ابوالمید میرزا جابری طاب ثراه

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
باد مسعود و همایون خلعت شاه جهان
۲
بر وزیر جم سریر کامکار کامران
۳
آصف اعظم مهین دستور خاقان عجم
۴
مرکز عالم گزین معیار پرگار جهان
۵
میرزا سلمان سلیمان زمان فخر زمین
۶
پایهٔ دین و دول سرمایهٔ امن و امان
۷
آن که از جوهرشناسی روز بازار ازل
۸
فخر کرد از جوهر ذاتش زمین بر آسمان
۹
وانکه گنجور کزو آفرینش برنیافت
۱۰
گوهری مانند او در مخزن آخر زمان
۱۱
هست رایش پادشاهی کز ازل دارد لقب
۱۲
مه‌لوا فرمانروا کشورگشا گیتی‌ستان
۱۳
برخی از اوصاف او در آصف بن برخیاست
۱۴
زان که از کرسی نشین فرقت تا کرسی نشان
۱۵
بر سر طور ظفر او راند موسی وار رخش
۱۶
در تن دهر سقیم او کرد عیسی‌وار جان
۱۷
بود دهر پیر را طبع زلیخا کاین چنین
۱۸
شاهد یوسف جمال عهد او کردش جوان
۱۹
آن چه گردان توانا در جهانگیری کنند
۲۰
در بنانش می‌تواند کرد کلک ناتوان
۲۱
خلق بهر داوری بر آستانش صف زنند
۲۲
آفتاب خاوری چون سر زند از خاوران
۲۳
آستینش جبههٔ فرسایندهٔ میر و وزیر
۲۴
آستانش سجدهٔ فرمایندهٔ سلطان و خان
۲۵
دهر معلول از علاجش خستهٔ عیسی طبیب
۲۶
خلق عالم در پناهش گله موسی شبان
۲۷
می‌تواند کرد تدبیرش به یکدیگر به دل
۲۸
ثقل و خفت در مزاج آهن و طبع دخان
۲۹
مانده پرگاری ز حفظش کز برای پاس مال
۳۰
دزد چون پرگار می‌گردد به گرد کاروان
۳۱
از نهیب نهی او در نیمه ره باز ایستد
۳۲
تیر پرانی که بیرون رفته باشد از کمان
۳۳
گوی را از جا بجنباند به نیروی قضا
۳۴
گر کند احساس منع از صولت او صولجان
۳۵
انتقامش چون کند دست ضعیفان راقوی
۳۶
پشه در دم برکند گوش از پیل دمان
۳۷
مژدهٔ عونش چو سازد زیر دستان را دلیر
۳۸
از تلاش روبه افتد در زیان شیر ژیان
۳۹
عون او خلق جهان از از بد عالم پناه
۴۰
عهد او عهد و امان را تا دم محشر ضمان
۴۱
گر بدندی در زمان او به جای جود و عدل
۴۲
شهره گشتی بخل و ظلم از حاتم و نوشیروان
۴۳
بحر بازی بازی از در و گوهر گردد تهی
۴۴
چون کند وقت گوهر بخشی قلم را امتحان
۴۵
های و هوی و لشگر و خیل و سپه در کار نیست
۴۶
عالمی را کان جهان سالار باشد پاسبان
۴۷
از پی گنجایش برخاست دیوار حجاب
۴۸
از میان چار دیوار مکان و لامکان
۴۹
بی‌طلب حاضر شود چون خوردنیهای بهشت
۵۰
بر سر خوان نوالش هرچه آید در گمان
۵۱
عرشیان آیند اگر بهر تواضع بر زمین
۵۲
خسروان را آستین بوسند و او را آستان
۵۳
در زمین ذات و خیر دولتش روزی که کرد
۵۴
نصرت استیلا پی رد جلای ناگهان
۵۵
دهر هم دولت یمینش گفت و هم نصرت یسار
۵۶
چرخ هم شوکت قرینش خواند و هم صاحبقران
۵۷
خلعتی کایزد به قد کبریای او برید
۵۸
در زمان شاه عالی همت حاتم زمان
۵۹
گر بریزند از در جوئی به هامون آب بحر
۶۰
ور به بیزند از گوهر خواهی به دقت خاک کان
۶۱
ور ملک از کارگاه قدرت آرد تار و پود
۶۲
ور فلک از نقش بند غیب گیرد نقشدان
۶۳
نقش تشریفی چنان صورت نمی‌بندد مگر
۶۴
در میان دستی برآرد نقش پرداز جهان
۶۵
وه چه تشریف آسمانی در زمین انجم نما
۶۶
سهو کردم آفتابی بر زمین اختر فشان
۶۷
بر سر تشریح تاجی فرق گوهرهای فرد
۶۸
با کمر در جوهراندوزیش دعوی در میان
۶۹
در خور آن تاج تابان جقه‌ای کز همسری
۷۰
می‌زند پر بر پر خورشید در یک آشیان
۷۱
از شعاع چارقب روز و شب اندر شش جهت
۷۲
مشعل خورشید مخفی و سواد شب نهان
۷۳
از علامت‌های تشریف شریف آصفی
۷۴
همرهش زرین دواتی سربه سر گوهرنشان
۷۵
از پی تشریف اسبی در سبک خیزی چو باد
۷۶
زیر زین آسمان سنگ از گوهرهای گران
۷۷
مرکبی کاندم که آرمیده راند راکبش
۷۸
شام باشد دهری خفتن در آذربایجان
۷۹
توسنی کز روز باد پویه‌اش گوی زمین
۸۰
در شتاب افتد چو کشتی کش دواند بادبان
۸۱
از در مغرب برانگیزد سم سختش غبار
۸۲
گر به مشرق نرم یابد در کف فارس عنان
۸۳
بردن نامش گر ابکم بگذراند در ضمیر
۸۴
تا ابد در خویش یابد نشاه طی لسان
۸۵
رنگ خنگ آسمان دارد ز سر تا پا که هست
۸۶
آفتابش ماه پیشانی هلالش داغ ران
۸۷
بهر این تشریف از پر کله تا نعل رخش
۸۸
تهنیت فرض است بر خلق زمین و آسمان
۸۹
حاصل از وی چون گران شد مسند از هر باب کرد
۹۰
عقل تاریخی تجسس هم گران و هم روان
۹۱
اعتمادالدولتش بد چون درین دولت لقب
۹۲
آن لقب را دوخسان آورد طبع نکته‌دان
۹۳
گر چو یک سال آمد افزون بود عین مصلحت
۹۴
تا به این علت مصون ماند ز چشم حاسدان
۹۵
قصه کوته چون قدم دروای فکرت نهاد
۹۶
عقل دور اندیشه در اندیشهٔ اصلاح آن
۹۷
طبع دقت پیشه بر اندیشه سبقت کرد و گفت
۹۸
اعتمادالدوله افسر بخش بادا در جهان
۹۹
آصفا عالم مدارا بختیارا داورا
۱۰۰
ای به زور بخت کامل قدرت و بالغ توان
۱۰۱
عرضه‌ای دارم چه قول مردم بالغ سخن
۱۰۲
هم طویل اندر مضامین هم قصیر اندر بیان
۱۰۳
طوطی شیرین زبان شکرستان عراق
۱۰۴
کز جفای قرض خواهان بود زهرش در دهان
۱۰۵
با وجود این همه بی‌دست و پائیها که داشت
۱۰۶
گشته بود از تنگدستی عازم هندوستان
۱۰۷
وان چه بیش از جمله‌اش آواره می‌کرد از وطن
۱۰۸
قرض پر شلتاق دیوان بود آن بار گران
۱۰۹
تا که از امداد صاحب مژده بخشش رسید
۱۱۰
بخشش مقرون به تشریف شه صاحبقران
۱۱۱
من به این پاداش بر چیزی که حالا قادرم
۱۱۲
هست ارسال ثناها کاروان در کاروان
۱۱۳
بی‌تکلف صاحبا کردی ز وامی فارغم
۱۱۴
کز هراسش بود بی‌آرام در تن مرغ جان
۱۱۵
وز طلب گشتند بر امید دیگر لطف‌ها
۱۱۶
قرض خواهان دیگر هم اندکی کوته‌زبان
۱۱۷
ای تمام احسان اگر در عهد شاهی این چنین
۱۱۸
کز زر و گوهر خزاین را تهی کرد آن چنان
۱۱۹
بنده را یکبارگی از قرض خواهان واخری
۱۲۰
سود پندارم درین سودا بود بیش از زیان
۱۲۱
محتشم ای در فن خود از توقع برکنار
۱۲۲
آمدی آخر درین فن نیک بیرون از میان
۱۲۳
بحر خواهش را کرانی نیست پیدا لب ببند
۱۲۴
پس زبان بگشای در عرض دعای بیکران
۱۲۵
تا درین کاخ عظیم‌الرکن خوش بنیان دهند
۱۲۶
از بنای بی‌زوال دولت و ملت نشان
۱۲۷
پایهٔ بنیان این ملت تو باشی پایدار
۱۲۸
اعظم ارکان این دولت تو باشی جاودان

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.

از این شعر به پژوهش بروید

موضوع خود را وارد کنید؛ شاعر و اثرِ این شعر در محدوده باقی می‌مانند.