Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
حافظ · غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۲۰

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد
۲
بهار عارضش خطی به خون ارغوان دارد
۳
غبار خط بپوشانید خورشید رخش یا رب
۴
بقای جاودانش ده که حسن جاودان دارد
۵
چو عاشق می‌شدم گفتم که بردم گوهر مقصود
۶
ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد
۷
ز چشمت جان نشاید برد کز هر سو که می‌بینم
۸
کمین از گوشه‌ای کرده‌ست و تیر اندر کمان دارد
۹
چو دام طره افشاند ز گرد خاطر عشاق
۱۰
به غماز صبا گوید که راز ما نهان دارد
۱۱
بیفشان جرعه‌ای بر خاک و حال اهل دل بشنو
۱۲
که از جمشید و کیخسرو فراوان داستان دارد
۱۳
چو در رویت بخندد گل مشو در دامش ای بلبل
۱۴
که بر گل اعتمادی نیست گر حسن جهان دارد
۱۵
خدا را داد من بستان از او ای شحنه مجلس
۱۶
که می با دیگری خورده‌ست و با من سر گران دارد
۱۷
به فتراک ار همی‌بندی خدا را زود صیدم کن
۱۸
که آفت‌هاست در تاخیر و طالب را زیان دارد
۱۹
ز سروقد دلجویت مکن محروم چشمم را
۲۰
بدین سرچشمه‌اش بنشان که خوش آبی روان دارد
۲۱
ز خوف هجرم ایمن کن اگر امید آن داری
۲۲
که از چشم بداندیشان خدایت در امان دارد
۲۳
چه عذر بخت خود گویم که آن عیار شهرآشوب
۲۴
به تلخی کشت حافظ را و شکر در دهان دارد

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.