غزل شمارهٔ ۱۴۰
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
۲
یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد
۳
یا بخت من طریق مروت فروگذاشت
۴
یا او به شاهراه طریقت گذر نکرد
۵
گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم
۶
چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد
۷
شوخی مکن که مرغ دل بیقرار من
۸
سودای دام عاشقی از سر به درنکرد
۹
هر کس که دید روی تو بوسید چشم من
۱۰
کاری که کرد دیده من بی نظر نکرد
۱۱
من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع
۱۲
او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد