سیف فرغانی · دیوان اشعار

غزل شمارهٔ ۸

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
ای خجل از روی خوبت آفتاب
۲
روز من بی تو شبی بی‌ماهتاب
۳
آفتاب از دیدن رخسار تو
۴
آنچنان خیره که چشم از آفتاب
۵
چون مرا در هجر تو شب خواب نیست
۶
روز وصلت چون توان دیدن به خواب
۷
بر سر کوی تو سودا می‌پزم
۸
با دل پر آتش و چشم پر آب
۹
عقل را با عشق تو در سر جنون
۱۰
صبر را از دست تو پا در رکاب
۱۱
خون چکان بر آتش سودای تو
۱۲
آن دل بریان من همچون کباب
۱۳
در سخن ز آن لب همی بارد شکر
۱۴
در عرق ز آن رو همی ریزد گلاب
۱۵
چشم مخمورت که ما را مست کرد
۱۶
توبهٔ خلقی شکسته چون شراب
۱۷
از هوایی کید از خاک درت
۱۸
آنچنان جوشد دلم کز آتش آب
۱۹
جز تو از خوبان عالم کس نداشت
۲۰
سرو در پیراهن و مه در نقاب
۲۱
بی خطاگر خون من ریزی رواست
۲۲
ای خطای تو به نزد ما صواب
۲۳
تو طبیب عاشقان باشی، چرا
۲۴
من دهم پیوسته سعدی را جواب
۲۵
سیف فرغانی چو دیدی روی دوست
۲۶
گر به شمشیرت زند رو برمتاب

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.