غزل شمارهٔ ۷
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
زره ز زلف گره گیر بر تن است تو را
۲
به روز رزم چه حاجت به جوشن است تو را
۳
سزاست گر صف ترکان به یکدگر شکنی
۴
که صف شکن مژهٔ لشگر افکن است تو را
۵
توان شناختن از چشم مست کافر تو
۶
که خون ناحق مردم به گردن است تو را
۷
چگونه روز جزا دامنت به دست آرم
۸
که دست خلق دو عالم به دامن است تو را
۹
به دوستی تو با عالمی شدم دشمن
۱۰
چه دشمنی است ندانم که با من است تو را
۱۱
دلم شکستی و چشم از دو عالمم بستی
۱۲
دو زلف پرشکن و چشم پر فن است تو را
۱۳
به سایهٔ تو خوشم ای همای زرین بال
۱۴
که بر صنوبر دلها نشیمن است تو را
۱۵
کجا ز وصل تو قطع نظر توان کردن
۱۶
که در میان دل و دیده مسکن است تو را
۱۷
چسان متاع دل و دین مردمان نبری
۱۸
که چشم کافر و مژگان رهزن است تو را
۱۹
ز بخت تیره فروغی بدان که دم نزند
۲۰
که تیره بختی عشاق روشن است تو را