غزل شمارهٔ ۴۳
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ز کوی یار زمانی کرانه نتوان کرد
۲
جز آستانهٔ او آشیانه نتوان کرد
۳
کسی که کعبهٔ جان دید بیگمان داند
۴
که سجدهگاه جز آن آستانه نتوان کرد
۵
مرا به عشوهٔ فردا در انتظار مکش
۶
که اعتماد بسی بر زمانه نتوان کرد
۷
ترا که گفت که با کشتگان راه غمت
۸
اشارتی به سر تازیانه نتوان کرد
۹
به پیش زلف تو بر خال بوسه خواهم زد
۱۰
ز ترس دام سیه ترک دانه نتوان کرد
۱۱
فسرده صوفی ما را که میبرد پیغام
۱۲
که ترک شاهد و چنگ و چغانه نتوان کرد
۱۳
مرا به مجلس واعظ مخوان و پند مده
۱۴
فریب من به فسون و فسانه نتوان کرد
۱۵
بخواه باده و با یار عزم صحرا کن
۱۶
چو گل به باغ رود رو به خانه نتوان کرد
۱۷
مکن عبید ز مستی کرانه فصل بهار
۱۸
که عیش خوش به چمن بیچمانه نتوان کرد