عبید زاکانی · عشاق‌نامه

بخش ۴ - سخن در عشق

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
نخستین روز کاین چشم بلاکش
۲
مرا از عشق او در جان زد آتش
۳
دل از جان و جوانی بر گرفتم
۴
امید از زندگانی بر گرفتم
۵
چنان در عشق او دیوانه گشتم
۶
که در دیوانگی افسانه گشتم
۷
خرد میگفت کی مدهوش بیمار
۸
غمش را در میان جان نگه دار
۹
اگر دل میدهی باری بدو ده
۱۰
به هر خواری که آید دل فرو ده
۱۱
گهی چون شمع می‌افروز از عشق
۱۲
چو پروانه گهی میسوز از عشق
۱۳
میندیش ار جگر خوناب گیرد
۱۴
که چشم از آتش دل آب گیرد
۱۵
خراب عشق شو کاباد گشتی
۱۶
غلام عشق شو کازاد گشتی
۱۷
حدیث عشق انجامی ندارد
۱۸
خرد جز عاشقی کامی ندارد
۱۹
منوش از دهر جز پیمانهٔ عشق
۲۰
میاور یاد جز افسانهٔ عشق
۲۱
دلی کو با بتی عشقی نورزد
۲۲
مخوانش دل که او چیزی نیرزد
۲۳
نداند هرکه او شوقی ندارد
۲۴
که دل بی عاشقی کامی ندارد
۲۵
چرا جز عشق چیزی پرورد دل
۲۶
اگر سوزی نباشد بفسرد دل
۲۷
مباد آندل که او سوزی ندارد
۲۸
هوای مجلس افروزی ندارد
۲۹
برو در عشقبازی سر برافراز
۳۰
به کوی عشق نام و ننگ در باز
۳۱
کزین بهتر خرد را پیشه‌ای نیست
۳۲
وزین به در جهان اندیشه‌ای نیست
۳۳
شنیدم پند و دل در عشق بستم
۳۴
چو مدهوشان ز جام عشق مستم
۳۵
به دست عشق دادم ملک جانرا
۳۶
صلای عشق در دادم جهان را
۳۷
وگر در دام عشق انداختم دل
۳۸
شدم آماج محنت باختم دل
۳۹
از این پس کعبهٔ من کوی او بس
۴۰
مرا محراب جان ابروی او بس

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.