بخش ۲۳ - آمدن معشوق به خانهٔ عاشق
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چو زرین بال عنقای سرافراز
۲
ز مشرق سوی مغرب کرد پرواز
۳
نهان گردید شمع گیتی افروز
۴
سپاه شام شد بر روز پیروز
۵
عروس مهر رفت اندر عماری
۶
مقرر گشت بر شب پردهداری
۷
هیون کوه را در سایه بستند
۸
ز گوهر بر فلک پیرایه بستند
۹
فرو شد شاه خاور در سیاهی
۱۰
برآمد ماه بر اورنگ شاهی
۱۱
در آن گلشن که ماوا جای من بود
۱۲
بدان صورت که رسم و رای من بود
۱۳
به آئین جایگاهی ساز کردم
۱۴
بروی دوستان در باز کردم
۱۵
مقامی همچو جنت جانفزائی
۱۶
چو گلزار ارم بستان سرائی
۱۷
ز خاکش عنبر تر رشک برده
۱۸
ز آبش حوض کوثر غوطه خورده
۱۹
نشستم گوش بر در دیده بر راه
۲۰
بیمن دولت بیدار ناگاه
۲۱
خور خرم خرام و حور مهوش
۲۲
گل نازک مزاج و سرو سرکش
۲۳
چو گنج از دیدهٔ مردم نهانی
۲۴
بدان رونق بدان آئین که دانی
۲۵
درآمد ناگهان سرمست و دلشاد
۲۶
نقاب از روی چون خورشید بگشاد
۲۷
مبارک ساعتی فرخنده روزی
۲۸
که باز آید ز در مجلس فروزی
۲۹
بدیدم رویش و دیوانه گشتم
۳۰
بر شمع رخش پروانه گشتم
۳۱
به دستی چادر از رخ باز میکرد
۳۲
به دستی زلف مشکین ساز میکرد
۳۳
چو زد خورشید رویش در سرا تیغ
۳۴
برون آمد گل از غنچه مه از میغ
۳۵
ز زیبائی گلش در پای میمرد
۳۶
صنوبر پیش قدش سجده میبرد
۳۷
کمند زلف مشکین تاب داده
۳۸
ز سنبل خرمنی بر گل نهاده
۳۹
لب از باد نفس افکار گشته
۴۰
خمارین نرگسش بیمار گشته
۴۱
دهانش ز آب حیوان آب برده
۴۲
عقیقش رونق عناب برده
۴۳
صبا زلفش پریشان کرده در راه
۴۴
گلاب انگیز گشته گوشهٔ ماه
۴۵
بهشت آئین شد از وی خانهٔ ما
۴۶
منور گشت از او کاشانهٔ ما
۴۷
ز عزت بر سر و چشمش نشاندم
۴۸
زرش بر سر، سرش در پا فشاندم
۴۹
ز رویش خانه بستانی دگر شد
۵۰
سرای ما گلستانی دگر شد
۵۱
کسی کامی که میجوید همه سال
۵۲
چو با دست آیدش چون باشد احوال
۵۳
نشسته او و من استاده خاموش
۵۴
در او بکشاده چشم و رفته از هوش
۵۵
چو بیماری که درمان باز یابد
۵۶
چو درمان مردهای جان باز یابد
۵۷
ز دل آتش فروزان پیش رویش
۵۸
چو شمع از دور سوزان پیش رویش
۵۹
نظر بر شمع رخسارش نهاده
۶۰
چو شمعم آتشی بر جان فتاده
۶۱
رمیده صبر و دل از جای رفته
۶۲
زبان از کار و زور از پای رفته
۶۳
چو چشم فتنهجویان رفته در خواب
۶۴
مسلط گشته بر آفاق مهتاب
۶۵
نشاط انگیز بزمی ساز کردیم
۶۶
ز هر سو مطربان آواز کردیم
۶۷
درآمد ساقی از در خرم و شاد
۶۸
می آورد و صلای عیش در داد
۶۹
گرفتم از رخش فالی مبارک
۷۰
زهی وقت خوش و حال مبارک
۷۱
زبانگ نی فلک را گوش بگرفت
۷۲
جهان آواز نوشا نوش بگرفت
۷۳
بخار می خرد را خانه پرداز
۷۴
بخور عود و عنبر گشته غماز
۷۵
پیاپی جام زرین دور میکرد
۷۶
دو چشمش ناز و ساقی جور میکرد
۷۷
جهان بر عشرت ما رشگ میبرد
۷۸
بر آن شب زهره شبها رشگ میبرد
۷۹
خرد را چون دماغ از می سبک شد
۸۰
حیا را شیشهٔ دعوی تنک شد
۸۱
چو خلخال زرش در پا فتادم
۸۲
به عزت بوسه بر پایش نهادم
۸۳
نشستم پیشش از گستاخ روئی
۸۴
شدم گستاخ در بیهوده گوئی
۸۵
حدیث تن بر جان عرضه کردم
۸۶
شکایتهای هجران عرضه کردم
۸۷
وز آن اندوه بیاندازه خوردن
۸۸
وز آن هرلحظه زخمی تازه خوردن
۸۹
وز آن آب سرشگ و آه دلسوز
۹۰
وز آن نالیدن شبهای بیروز
۹۱
وز آن رندی وز آن بیآب و رنگی
۹۲
وز آن مستی وزان بینام و ننگی
۹۳
وز آن عجز غلام و دایه بردن
۹۴
حمایت بر در همسایه بردن
۹۵
چو از حال خودش آگاه کردم
۹۶
خجل گشتم سخن کوتاه کردم
۹۷
مرا چون آنچنان بیخویشتن دید
۹۸
به چشم مرحمت در حال من دید
۹۹
پریشان گشت و با دل داوری کرد
۱۰۰
زبان بگشاد و مسکین پروری کرد
۱۰۱
حکایتهای عذرآمیز میگفت
۱۰۲
شکایتهای شوق انگیز میگفت
۱۰۳
به هر لطفی که با این بنده میکرد
۱۰۴
تو گوئی مردهای را زنده میکرد
۱۰۵
چو خوش باشد سخن با یار گفتن
۱۰۶
غم دیرینه با غمخوار گفتن
۱۰۷
مرا چون وصل او امیدگاهی
۱۰۸
شبی چون سالی و روزی چو ماهی
۱۰۹
چه خوش سالی چه خوش ماهیکه آن بود
۱۱۰
چه خوش وقتی چه خوش حالیکه آن بود
۱۱۱
جوانی بود و عیش و شادمانی
۱۱۲
خوشا آن دولت و آن کامرانی
۱۱۳
که یابد آنچنان دوران دیگر
۱۱۴
که بیند مثل آن دوران، دیگر
۱۱۵
خوشا آندور و آن تیمار و آن سوز
۱۱۶
خوشا آن موسم و آنوقت و آنروز
۱۱۷
گرفتم دولتم دمساز گردد
۱۱۸
کجا روز جوانی باز گردد
۱۱۹
اگر روزی نشاط و ناز بینم
۱۲۰
شب قدری چنان کی باز بینم
۱۲۱
همه شب تا سحر می نوش میکرد
۱۲۲
مرا از شوق خود مدهوش میکرد
۱۲۳
سحرگاهی صبوحی کرد برخاست
۱۲۴
به زیبا روی خود گلشن بیاراست
۱۲۵
چمن از مقدمش در شادی آمد
۱۲۶
ز قدش سرو در آزادی آمد
۱۲۷
چمان چون شاخ ریحان میخرامید
۱۲۸
چو گل بر طرف بستان میخرامید
۱۲۹
گل از شوق رخ رعناش میمرد
۱۳۰
صنوبر پیش سر تا پاش میمرد
۱۳۱
ز لعلش تنگ مانده غنچه را دل
۱۳۲
ز قدش سرو بن را پای درگل
۱۳۳
صبا هرگه که رخسارش بدیدی
۱۳۴
بخواندی آیتی بروی دمیدی
۱۳۵
چو بگذشتی چنان بالا بلندی
۱۳۶
فشاندی لاله بر آتش سپندی
۱۳۷
چو گل پیش خودش میدید در خود
۱۳۸
به صد افسوس میخندید بر خود
۱۳۹
نظر چون بر رخ زیباش میکرد
۱۴۰
به دامان زر نثار پاش میکرد
۱۴۱
شقایق جامه بر تن چاک میزد
۱۴۲
ز شوق او کله بر خاک میزد
۱۴۳
صنوبر بندهٔ بالاش میشد
۱۴۴
بساط سبزه خاک پاش میشد
۱۴۵
بدین رونق چو گامی چند پیمود
۱۴۶
نشاط افزود و عزم باده فرمود
۱۴۷
کنار آب دید و سایهٔ سرو
۱۴۸
دمی از لطف شد همسایهٔ سرو
۱۴۹
بهر دم کز شراب ناب میزد
۱۵۰
رخش رنگی دگر بر آب میزد
۱۵۱
چنین زیبا نگاری دل ستانی
۱۵۲
به رعنائی و خوبی داستانی
۱۵۳
گهی بر یاد گل می نوش میکرد
۱۵۴
گهی آواز بلبل گوش میکرد
۱۵۵
نسیم نوبهار و نکهت گل
۱۵۶
نوای قمری و گلبانگ بلبل
۱۵۷
دل غنچه چو طبع تنگدستان
۱۵۸
شده نرگس چو چشم نیممستان
۱۵۹
چکاوک بیقراری پیشه کرده
۱۶۰
چو من فریاد و زاری پیشه کرده
۱۶۱
چو گبران لاله در آتش فشانی
۱۶۲
مقرر بر عنادل زنده خوانی
۱۶۳
برید سبز پوشان گشته بلبل
۱۶۴
ز جوش گل خروشان گشته بلبل
۱۶۵
ز هر مستی سرود آغاز کرده
۱۶۶
بهر برگی نوائی ساز کرده
۱۶۷
دمادم نالهٔ دلسوز میکرد
۱۶۸
نوا در پردهٔ نوروز میکرد
۱۶۹
به آواز بلند از شاخ شمشاد
۱۷۰
سحرگاه این ندا در باغ دردار
۱۷۱
بیاور ساقیا می در ده امروز
۱۷۲
که بختم فرخ است و روز پیروز
۱۷۳
از این خوشتر سر و کاری که دارد
۱۷۴
چنین باغی چنین یاری که دارد
۱۷۵
زهی موسم زهی جنت زهی حور
۱۷۶
از این مجلس خدایا چشم بد دور
۱۷۷
بده ساغر که یاران میپرستند
۱۷۸
ز بوی جرعه گلها نیم مستند
۱۷۹
مباش ار عاقلی یک لحظه هشیار
۱۸۰
که هشیاری فلاکت آورد بار
۱۸۱
مخور غم تا به شادی میتوان خورد
۱۸۲
غم دور فلک تا کی توان خورد
۱۸۳
غم بیهوده پایانی ندارد
۱۸۴
بغیر از باده درمانی ندارد
۱۸۵
در این ده روز عمر سست بنیاد
۱۸۶
میاور تا توان جز خرمی یاد