بخش ۲۵ - در صفت حال
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
دلا تا چند از این صورت پرستی
۲
قدم بر فرق هستی زن که رستی
۳
غم هر بوده و نابوده تا چند
۴
حکایت گفتن بیهوده تا چند
۵
چو رندان خیز و چابک دستیی کن
۶
ز جام نیستی سر مستیی کن
۷
رها کن عقل و رو دیوانه میگرد
۸
چو مستان بر در میخانه میگرد
۹
که از میخانه یابی روشنائی
۱۰
کنی با پاکبازان آشنائی
۱۱
دم از غم زن اگر شادیت باید
۱۲
خرابی جو گر آبادیت باید
۱۳
مزن چون نار در خون جگر جوش
۱۴
بهی خواهی چو به پشمینه میپوش
۱۵
وگر خواهی ز محنت رستگاری
۱۶
بکمتر زان قناعت کن که داری
۱۷
سریر سلطنت بی داوری نیست
۱۸
غم صاحب کلاهی سرسری نیست
۱۹
برو چشم هوس را میل درکش
۲۰
پس آنگه خرقه را در نیل درکش
۲۱
طمع گستاخ شد بانگی بر او زن
۲۲
هوس را نیز سنگی در سبو زن
۲۳
از آن ترسم که چون میبایدت مرد
۲۴
تو آری گرد و دیگر کس کند خورد
۲۵
اگر روحت ز آلایش سلیم است
۲۶
رسیدن در صراط المستقیم است
۲۷
وگر در چاه نفس افتی به خواری
۲۸
تو معذوری که بینائی نداری
۲۹
در این منزل که هم راهست و هم چاه
۳۰
علایق هر یکی غولی است بگریز
۳۱
چو مردان بارهٔ دولت برانگیز
۳۲
به افسون خواندن از این غول بگریز
۳۳
چو طاووس سرابستان جانی
۳۴
چو باز آشیان لامکانی
۳۵
از این بیغولهٔ غولان چه خواهی
۳۶
نه جغدی خانه در ویران چه خواهی
۳۷
در این کشتی که نامش زندگانیست
۳۸
نفس را پیشه در وی بادبانیست
۳۹
نشاید خفت فارغ در شکر خواب
۴۰
فتاده کشتی از ساحل به گرداب
۴۱
در این گرداب نتوان آرمیدن
۴۲
بباید رخت بر هامون کشیدن
۴۳
از این دریا مشو یک لحظه ایمن
۴۴
منت خود این همی گویم ولیکن
۴۵
بدین ملاحی و این ناخدائی
۴۶
از این گرداب کی خواهی رهائی
۴۷
به بادی بشکند بازار دنیا
۴۸
به کاری مینیاید کار دنیا
۴۹
نه جای تست زین دل گوشه بردار
۵۰
رهت پیشست رو ره توشه بردار
۵۱
ترا جای دگر آرامگاهی است
۵۲
وز این سازندهتر آب و گیاهی است
۵۳
در آنجا بینوایانرا بود کار
۵۴
در آن کشور گدایانرا بود کار
۵۵
در او درمان فروشان درد خواهند
۵۶
تنی باریک و روئی زرد خواهند
۵۷
ندارد سرکشی آنجا روائی
۵۸
به کاری ناید آنجا پادشائی
۵۹
بر این عرصه مشو کژرو چو فرزین
۶۰
دغا باز است گردون مهره برچین
۶۱
ادای بد مکن با قول کج بار
۶۲
که آرد بدادائی مفلسی بار
۶۳
اگر خوش عیشی و گر مستمندی
۶۴
در این ده روزه کاینجا پای بندی
۶۵
چو عنقا گوشهٔ عزلت نگهدار
۶۶
مرو بر سفرهٔ مردم مگس وار
۶۷
تردد در میان خلق کم کن
۶۸
چو مردان روی بر دیوار غم کن
۶۹
نمیبینی کمان چون گوشه گیر است
۷۰
بر او آوازهٔ زه ناگزیر است
۷۱
مجرد باش و بر ریش جهان خند
۷۲
ز مردم بگسل و بر مردمان خند
۷۳
مکن زن هر زمان جنگی میندوز
۷۴
ز بهر شهوتی ننگی میندوز
۷۵
که از بیغیرتی به پارسائی
۷۶
بدیوثی نیرزد کدخدائی
۷۷
علائق بر سر خاکت نشاند
۷۸
مجرد شو که تجریدت رهاند
۷۹
غنیمت مرد را بیآب و رنگی است
۸۰
خوشی در عالم بینام و ننگی است
۸۱
خراب آباد دنیا غم نیرزد
۸۲
همه سورش بیک ماتم نیرزد
۸۳
در این صحرای بیپایان چه پوئی
۸۴
غنیمت زین ره ویران چه جوئی
۸۵
از این منزل که ما در پیش داریم
۸۶
دلی خسته روانی ریش داریم
۸۷
بیابانی است کو سامان ندارد
۸۸
رهی دارد که آن پایان ندارد
۸۹
بدین ره رفتنت کاری است مشکل
۹۰
نه مقصودت نه مقصد هست حاصل
۹۱
در این ویرانه گر صد گنج داری
۹۲
وزین کاشانه گر صد رنج داری
۹۳
گرت کیخسرو جمشید نامست
۹۴
ورت خلق جهان یکسر غلامست
۹۵
به وقت کوچ همراهی نیابی
۹۶
ز کوهی پرهٔ کاهی نیابی
۹۷
چه خوش میگوید این معنی نظامی
۹۸
به رغبت بشنو ای جان گرامی
۹۹
« که مال و ملک و فرزند و زن و زور
۱۰۰
همه هستند با تو تا لب گور »
۱۰۱
» روند این همرهان چالاک با تو
۱۰۲
نیاید هیچکس در خاک با تو »
۱۰۳
کجا آن کو از این ماتم نگرید
۱۰۴
کدامین سنگدل زین غم نگرید
۱۰۵
در این بستان گل و نرگس که بوئی
۱۰۶
همان سرو و همان سنبل که جوئی
۱۰۷
دلم میگردد از گفتن پریشان
۱۰۸
ولی چون بنگری هریک از ایشان
۱۰۹
رخ خوبی و چشم دلستانیست
۱۱۰
قد شوخی و زلف نوجوانیست
۱۱۱
از این منزل هرآنکو بر نشیند
۱۱۲
کسش دیگر در این منزل نبیند
۱۱۳
به وقت خود چو مردان کار دریاب
۱۱۴
مشو غافل که این گردنده دولاب
۱۱۵
ندارد کار جز نیرنگ سازی
۱۱۶
فغان زین حقه و زین حقه بازی
۱۱۷
یکی از مؤبدی پرسید در راز
۱۱۸
ز جور چرخ و از انجام و آغاز
۱۱۹
جوابش داد از احوال این دیر
۱۲۰
که دایم میکند گرد زمین سیر
۱۲۱
حقیقت کس نشانی باز ندهد
۱۲۲
کسی نیز از فلک آواز ندهد
۱۲۳
اگر چه سست مهری زود سیر است
۱۲۴
چنین در دور تا دیده است دیر است
۱۲۵
در این پرده خرد را نیست راهی
۱۲۶
ندارد دانش آنجا دستگاهی
۱۲۷
بدین چشمه که نورت میفزاید
۱۲۸
بدین ایوان که دورت مینماید
۱۲۹
به پای جسم چون شاید رسیدن
۱۳۰
به بال روح میباید پریدن
۱۳۱
طلسمی این چنین از دور دیدن
۱۳۲
کجا شاید در احکامش رسیدن
۱۳۳
از او جز دور سامانی نبینی
۱۳۴
تر آن به که خاموشی گزینی
۱۳۵
نصیحت گر ز مؤبد گوش داریم
۱۳۶
همان بهتر که لب خاموش داریم
۱۳۷
بجز توفیق یاری نیست اینجا
۱۳۸
بجز تسلیم کاری نیست اینجا
۱۳۹
جهانرا بیثباتی رسم و دین است
۱۴۰
همیشه عادت دنیا چنین است
۱۴۱
کسی آغاز و انجامش نداند
۱۴۲
همان بهتر که کس نامش نداند
۱۴۳
خود این احوال ما گر گوش داری
۱۴۴
نبینی روی کس گر هوش داری
۱۴۵
نیازی عشق و دل در کس نبندی
۱۴۶
دگر چون ابلهان بر خود نخندی
۱۴۷
عبید از کار دنیا دل بپرداز
۱۴۸
دگر ره بر سر افسانه شو باز