شمارهٔ ۸۹ - مادر می
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
مادر می را بکرد باید قربان
۲
بچهٔ او را گرفت و کرد به زندان
۳
بچهٔ او را ازو گرفت ندانی
۴
تاش نکویی نخست و زو نکشی جان
۵
جز که نباشد حلال دور بکردن
۶
بچهٔ کوچک ز شیر مادر و پستان
۷
تا نخورد شیر هفت مه به تمامی
۸
از سر اردیبهشت تا بن آبان
۹
آن گه شاید ز روی دین و ره داد
۱۰
بچه به زندان تنگ و مادر قربان
۱۱
چون بسپاری به حبس بچهٔ او را
۱۲
هفت شباروز خیره ماند و حیران
۱۳
باز چو آید به هوش و حال ببیند
۱۴
جوش بر آرد، بنالد از دل سوزان
۱۵
گاه زبر زیر گردد از غم و گه باز
۱۶
زیر زبر، همچنان ز انده جوشان
۱۷
زر بر آتش کجا بخواهی پالود
۱۸
جوشد، لیکن ز غم نجوشد چندان
۱۹
باز به کردار اشتری که بود مست
۲۰
کفک بر آرد ز خشم و راند سلطان
۲۱
مرد حرس کفکهاش پاک بگیرد
۲۲
تا بشود تیرگیش و گردد رخشان
۲۳
آخر کارام گیرد و نچخد تیز
۲۴
درش کند استوار مرد نگهبان
۲۵
چون بنشیند تمام و صافی گردد
۲۶
گونهٔ یاقوت سرخ گیرد و مرجان
۲۷
چند ازو سرخ چون عقیق یمانی
۲۸
چند ازو لعل چون نگین بدخشان
۲۹
ورش ببویی، گمان بری که گل سرخ
۳۰
بوی بدو داد و مشک و عنبر با بان
۳۱
هم به خم اندر همی گدازد چونین
۳۲
تا به گه نوبهار و نیمهٔ نیسان
۳۳
آن گه اگر نیم شب درش بگشایی
۳۴
چشمهٔ خورشید را ببینی تابان
۳۵
ور به بلور اندرون ببینی گویی:
۳۶
گوهر سرخست به کف موسی عمران
۳۷
زفت شود رادمرد و سست دلاور
۳۸
گر بچشد زوی و روی زرد گلستان
۳۹
وانک به شادی یکی قدح بخورد زوی
۴۰
رنج نبیند از آن فراز و نه احزان
۴۱
انده ده ساله را به طنجه براند
۴۲
شادی نو را ز ری بیارد و عمان
۴۳
بامی چونین که سالخورده بود چند
۴۴
جامه بکرده فراز پنجه خلقان
۴۵
مجلس باید بساخته، ملکانه
۴۶
از گل و از یاسمین و خیری الوان
۴۷
نعمت فردوس گستریده ز هر سو
۴۸
ساخته کاری که کس نسازد چونان
۴۹
جامهٔ زرین و فرشهای نو آیین
۵۰
شهره ریاحین و تختهای فراوان
۵۱
بربط عیسی و لونهای فؤادی
۵۲
چنگ مدک نیر و نای چابک جانان
۵۳
یک صف میران و بلعمی بنشسته
۵۴
یک صف حران و پیر صالح دهقان
۵۵
خسرو بر تخت پیشگاه نشسته
۵۶
شاه ملوک جهان، امیر خراسان
۵۷
ترک هزاران به پای پیش صف اندر
۵۸
هر یک چون ماه بر دو هفته درفشان
۵۹
هر یک بر سر بساک مورد نهاده
۶۰
روش می سرخ و زلف و جعدش ریحان
۶۱
باده دهنده بتی بدیع ز خوبان
۶۲
بچهٔ خاتون ترک و بچهٔ خاقان
۶۳
چونش بگردد نبیذ چند به شادی
۶۴
شاه جهان شادمان و خرم و خندان
۶۵
از کف ترکی سیاه چشم پریروی
۶۶
قامت چون سرو و زلفکانش چوگان
۶۷
زان می خوشبوی ساغری بستاند
۶۸
یاد کند روی شهریار سجستان
۶۹
خود بخورد نوش و اولیاش همیدون
۷۰
گوید هر یک چو می بگیرد شادان:
۷۱
شادی بو جعفر احمد بن محمد
۷۲
آن مه آزادگان و مفخر ایران
۷۳
آن ملک عدل و آفتاب زمانه
۷۴
زنده بدو داد و روشنایی گیهان
۷۵
آنکه نبود از نژاد آدم چون او
۷۶
نیز نباشد، اگر نگویی بهتان
۷۷
حجت یکتا خدای و سایهٔ اوی است
۷۸
طاعت او کرده واجب آیت فرقان
۷۹
خلق ز خاک و ز آب و آتش و بادند
۸۰
وین ملک از آفتاب گوهر ساسان
۸۱
فر بدو یافت ملک تیره و تاری
۸۲
عدن بدو گشت تیر گیتی ویران
۸۳
گر تو فصیحی همه مناقب او گوی
۸۴
ور تو دبیری همه مدایح او خوان
۸۵
ور تو حکیمی و راه حکمت جویی
۸۶
سیرت او گیر و خوب مذهب او دان
۸۷
آن که بدو بنگری به حکمت گویی:
۸۸
اینک سقراط و هم فلاطن یونان
۸۹
ور تو فقیهی و سوی شرع گرایی
۹۰
شافعی اینکت و بوحنیفه و سفیان
۹۱
گر بگشاید زبان به علم و به حکمت
۹۲
گوش کن اینک به علم و حکمت لقمان
۹۳
مرد ادب را خرد فزاید و حکمت
۹۴
مرد خرد را ادب فزاید و ایمان
۹۵
ور تو بخواهی فرشته ای که ببینی
۹۶
اینک اوی است آشکارا رضوان
۹۷
خوب نگه کن بدان لطافت و آنروی
۹۸
تا تو ببینی بر این که گفتم برهان
۹۹
پاکی اخلاق او و پاک نژادی
۱۰۰
با نیت نیک و با مکارم احسان
۱۰۱
ور سخن او رسد به گوش تو یک راه
۱۰۲
سعد شود مر ترا نحوست کیوان
۱۰۳
ورش به صدر اندرون نشسته ببینی
۱۰۴
جزم بگویی که: زنده گشت سلیمان
۱۰۵
سام سواری، که تا ستاره بتابد
۱۰۶
اسب نبیند چنو سوار به میدان
۱۰۷
باز به روز نبرد و کین و حمیت
۱۰۸
گرش ببینی میان مغفر و خفتان
۱۰۹
خوار نمایدت ژنده پیل بدانگاه
۱۱۰
ورچه بود مست و تیز گشته و غران
۱۱۱
ورش بدیدی سفندیار گه رزم
۱۱۲
پیش سنانش جهان دویدی و لرزان
۱۱۳
گرچه به هنگام حلم کوه تن اوی
۱۱۴
کوه سیام است که کس نبیند جنبان
۱۱۵
دشمن اگر اژدهاست، پیش سنانش
۱۱۶
گردد چون موم پیش آتش سوزان
۱۱۷
ور به نبرد آیدش ستارهٔ بهرام
۱۱۸
توشهٔ شمشیر او شود به گروگان
۱۱۹
باز بدان گه که می به دست بگیرد
۱۲۰
ابر بهاری چنو نبارد باران
۱۲۱
ابر بهاری جز آب تیره نبارد
۱۲۲
او همه دیبا به تخت و زر به انبان
۱۲۳
با دو کف او، ز بس عطا که ببخشد
۱۲۴
خوار نماید حدیث و قصهٔ توفان
۱۲۵
لاجرم از جود و از سخاوت اوی است
۱۲۶
نرخ گرفته حدیث و صامت ارزان
۱۲۷
شاعر زی او رود فقیر و تهیدست
۱۲۸
با زر بسیار بازگردد و حملان
۱۲۹
مرد سخن را ازو نواختن و بر
۱۳۰
مرد ادب را ازو وظیفهٔ دیوان
۱۳۱
باز به هنگام داد و عدل بر خلق
۱۳۲
نیست به گیتی چنو نبیل و مسلمان
۱۳۳
داد بیابد ضعیف همچو قوی زوی
۱۳۴
جور نبینی به نزد او و نه عدوان
۱۳۵
نعمت او گستریده بر همه گیتی
۱۳۶
آنچه کس از نعمتش نبینی عریان
۱۳۷
بستهٔ گیتی ازو بیابد راحت
۱۳۸
خستهٔ گیتی ازو بیابد درمان
۱۳۹
با رسن عفو آن مبارک خسرو
۱۴۰
حلقهٔ تنگ است هر چه دشت و بیابان
۱۴۱
پوزش بپذیرد و گناه ببخشد
۱۴۲
خشم نراند، به عفو کوشد و غفران
۱۴۳
آن ملک نیمروز و خسرو پیروز
۱۴۴
دولت او یوز و دشمن آهوی نالان
۱۴۵
عمر بن اللیث زنده گشت بدو باز
۱۴۶
با حشم خویش و آن زمانهٔ ایشان
۱۴۷
رستم را نام گر چه سخت بزرگ است
۱۴۸
زنده بدویست نام رستم دستان
۱۴۹
رودکیا، برنورد مدح همه خلق
۱۵۰
مدحت او گوی و مهر دولت بستان
۱۵۱
ورچه بکوشی، به جهد خویش بگویی
۱۵۲
ورچه کنی تیز فهم خویش به سوهان،
۱۵۳
ورچه دو صد تابعه فریشته داری
۱۵۴
نیز پری باز و هر چه جنی و شیطان
۱۵۵
گفت ندانی سزاش و خیز و فراز آر
۱۵۶
آن که بگفتی چنان که گفتن نتوان
۱۵۷
اینک مدحی، چنانکه طاقت من بود
۱۵۸
لفظ همه خوب و هم به معنی آسان
۱۵۹
جز به سزاوار میر گفت ندانم
۱۶۰
ور چه جریرم به شعر و طایی و حسان
۱۶۱
مدح امیری که مدح زوست جهان را
۱۶۲
زینت هم زوی و فر و نزهت و سامان
۱۶۳
سخت شکوهم که عجز من بنماید
۱۶۴
ورچه صریعم ابا فصاحت سحبان
۱۶۵
برد چنین مدح و عرضه کرد زمانی
۱۶۶
ورچه بود چیره بر مدایح شاهان
۱۶۷
مدح همه خلق را کرانه پدید است
۱۶۸
مدحت او را کرانه نی و نه پایان
۱۶۹
نیست شگفتی که رودکی به چنین جای
۱۷۰
خیره شود بیروان و ماند حیران
۱۷۱
ورنه مرا بو عمر دلاور کردی
۱۷۲
وان گه دستوری گزیدهٔ عدنان
۱۷۳
زهره کجا بودمی به مدح امیری؟
۱۷۴
کز پی او آفرید گیتی یزدان
۱۷۵
ورم ضعیفی و بیبدیم نبودی
۱۷۶
وآن که نبود از امیر مشرق فرمان
۱۷۷
خود بدویدی بسان پیک مرتب
۱۷۸
خدمت او را گرفته چامه به دندان
۱۷۹
مدح رسول است، عذر من برساند
۱۸۰
تا بشناسد درست میر سخندان
۱۸۱
عذر رهی خویش ناتوانی و پیری
۱۸۲
کو به تن خویش از این نیامد مهمان
۱۸۳
دولت میرم همیشه باد بر افزون
۱۸۴
دولت اعدای او همیشه به نقصان
۱۸۵
سرش رسیده به ماه بر، به بلندی
۱۸۶
و آن معادی به زیر ماهی پنهان
۱۸۷
طلعت تابندهتر ز طلعت خورشید
۱۸۸
نعمت پایندهتر ز جودی و ثهلان