غزل شمارهٔ ۴۳۸
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
سبت سلمی بصدغیها فؤادی
۲
و روحی کل یوم لی ینادی
۳
نگارا بر من بیدل ببخشای
۴
و واصلنی علی رغم الاعادی
۵
حبیبا در غم سودای عشقت
۶
توکلنا علی رب العباد
۷
امن انکرتنی عن عشق سلمی
۸
تزاول آن روی نهکو بوادی
۹
که همچون مت به بوتن دل و ای ره
۱۰
غریق العشق فی بحر الوداد
۱۱
به پی ماچان غرامت بسپریمن
۱۲
غرت یک وی روشتی از امادی
۱۳
غم این دل بواتت خورد ناچار
۱۴
و غر نه او بنی آنچت نشادی
۱۵
دل حافظ شد اندر چین زلفت
۱۶
بلیل مظلم و الله هادی