شهریار · گزیدهٔ غزلیات

غزل شمارهٔ ۷۰ - گله عاشق

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
آتشی زد شب هجرم به دل و جان که مپرس
۲
آن چنان سوختم از آتش هجران که مپرس
۳
گله ئی کردم و از یک گله بیگانه شدی
۴
آشنایا گله دارم ز تو چندان که مپرس
۵
مسند مصر ترا ای مه کنعان که مرا
۶
ناله هائی است در این کلبه احزان که مپرس
۷
سرونازا گرم اینگونه کشی پای از سر
۸
منت آنگونه شوم دست به دامان که مپرس
۹
گوهر عشق که دریا همه ساحل بنمود
۱۰
آخرم داد چنان تخته به طوفان که مپرس
۱۱
عقل خوش گفت چو در پوست نمیگنجیدم
۱۲
که دلی بشکند آن پسته خندان که مپرس
۱۳
بوسه بر لعل لبت باد حلال خط سبز
۱۴
که پلی بسته به سر چشمه حیوان که مپرس
۱۵
این که پرواز گرفته است همای شوقم
۱۶
به هواداری سرویست خرامان که مپرس
۱۷
دفتر عشق که سر خط همه شوق است وامید
۱۸
آیتی خواندمش از یاس به پایان که مپرس
۱۹
شهریارا دل از این سلسله مویان برگیر
۲۰
که چنانچم من از این جمع پریشان که مپرس

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.