غزل شمارهٔ ۱۰۷
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
امیر حسن خندان کن چشم را
۲
وجودی بخش مر مشتی عدم را
۳
سیاهی مینماید لشکر غم
۴
ظفر ده شادی صاحب علم را
۵
به حسن خود تو شادی را بکن شاد
۶
غم و اندوه ده اندوه و غم را
۷
کرم را شادمان کن از جمالت
۸
که حسن تو دهد صد جان کرم را
۹
تو کارم زان بر سیمین چو زر کن
۱۰
تو لعلین کن رخ همچون زرم را
۱۱
دلا چون طالب بیشی عشقی
۱۲
تو کم اندیش در دل بیش و کم را
۱۳
بنه آن سر به پیش شمس تبریز
۱۴
که ایمانست سجده آن صنم را