Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
مولوی · دیوان شمس

غزل شمارهٔ ۱۳۳

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
غمزه عشقت بدان آرد یکی محتاج را
۲
کو به یک جو برنسنجد هیچ صاحب تاج را
۳
اطلس و دیباج بافد عاشق از خون جگر
۴
تا کشد در پای معشوق اطلس و دیباج را
۵
در دل عاشق کجا یابی غم هر دو جهان
۶
پیش مکی قدر کی باشد امیر حاج را
۷
عشق معراجیست سوی بام سلطان جمال
۸
از رخ عاشق فروخوان قصه معراج را
۹
زندگی ز آویختن دارد چو میوه از درخت
۱۰
زان همی‌بینی درآویزان دو صد حلاج را
۱۱
گر نه علم حال فوق قال بودی کی بدی
۱۲
بنده احبار بخارا خواجه نساج را
۱۳
بلمه ای‌هان تا نگیری ریش کوسه در نبرد
۱۴
هندوی ترکی میاموز آن ملک تمغاج را
۱۵
همچو فرزین کژروست و رخ سیه بر نطع شاه
۱۶
آنک تلقین می‌کند شطرنج مر لجلاج را
۱۷
ای که میرخوان به غراقان روحانی شدی
۱۸
بر چنین خوانی چه چینی خرده تتماج را
۱۹
عاشق آشفته از آن گوید که اندر شهر دل
۲۰
عشق دایم می‌کند این غارت و تاراج را
۲۱
بس کن ایرا بلبل عشقش نواها می‌زند
۲۲
پیش بلبل چه محل باشد دم دراج را

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.