غزل شمارهٔ ۶۴۷
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
تدبیر کند بنده و تقدیر نداند
۲
تدبیر به تقدیر خداوند چه ماند
۳
بنده چو بیندیشد پیداست چه بیند
۴
حیلت بکند لیک خدایی بنداند
۵
گامی دو چنان آید کو راست نهادست
۶
وان گاه که داند که کجاهاش کشاند
۷
استیزه مکن مملکت عشق طلب کن
۸
کاین مملکتت از ملک الموت رهاند
۹
شه را تو شکاری شو کم گیر شکاری
۱۰
کاشکار تو را باز اجل بازستاند
۱۱
خامش کن و بگزین تو یکی جای قراری
۱۲
کان جا که گزینی ملک آن جات نشاند