عبدالواسع جبلی · گزیدهٔ اشعار

قصیدهٔ در مدح معزالدین و الدنیا ابوالحارث سنجر بن ملکشاه و میرمیران قطب‌الدین

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
به فر دولت میمون به فضل ایزد داور
۲
به فال فرخ اختر به سعی گنبد اخضر
۳
همه عالم ز مشرق تا به مغرب کرد مستخلص
۴
معزالدین و الدنیا خداوند جهان سنجر
۵
جهانداری که چون گویند گاه خطبه نام او
۶
نباید جز ملک خاطب نشاید جز فلک منبر
۷
به زخم تیغ بگرفت آن خداوند فلک قدرت
۸
به عون بخت بگشاد آن عدوبند ملک مخبر
۹
دیار و شهر و بوم و خاک روم و هند و ترک و چین
۱۰
بلاد و ملک و حد و مرز شرق و غرب و بحر و بر
۱۱
همی‌گفتند یک چندی منجم پیشگان کاو را
۱۲
نماید آفتی گردون رساند نکبتی اختر
۱۳
ولیکن شد علی رغم بداندیشان این دولت
۱۴
ز یمن رایت اعلی ز صنع خالق اکبر
۱۵
همه احکامشان باطل همه اقوالشان بهتان
۱۶
همه تخمینشان ناقص همه تقویمشان ابتر
۱۷
چه دانند اختر و گردون ز نیکی و بدی کردن
۱۸
که مأموریست این منقاد و مخلوقیست آن مضطر
۱۹
به خاصه با خداوندی که گر خواهد به یک ساعت
۲۰
ز اختر بگسلد نیرو ز گردون برکند چنبر
۲۱
چگونه ملک را سلطان بود تبدیل تا باشد
۲۲
به حل و عقد و قبض و بسط و صلح و جنگ و خیر و شر
۲۳
نصیرش ایزد باری ظهیرش دولت عالی
۲۴
بشیرش بخت فرخنده مشیرش میر دین پرور
۲۵
پناه ملک و دولت پهلوان مشرق و مغرب
۲۶
که میر جمع میران است و قطب دین پیغمبر
۲۷
خداوندی که بی اهوال یوم الحشر در دنیا
۲۸
خلایق را به رأی العین بنمود ایزد داور
۲۹
ز بزمش روضهٔ رضوان ز قصرش غرفهٔ جنت
۳۰
ز خلقش سایهٔ طوبی ز دستش جشمهٔ کوثر
۳۱
بود جاوید ابر از غیرت دست درافشانش
۳۲
دژم رخسار و نالان، زار و دل پر تاب و دیده تر
۳۳
خلاف مهر او سرمایه و بنیان کفر و دین
۳۴
وفاق و کین او پیرایه و قانون نفع ضر
۳۵
از او آراسته هموار دین احمد مرسل
۳۶
وز او افروخته پیوسته ملک خسرو صفدر
۳۷
چو چرخ از مهر و زر از مُهر و فرق از تاج و باغ از گل
۳۸
چو جسم از روح و چشم از نور و مغز از عقل و شخص از سر
۳۹
اگر نگرفتی از حلم و ضمیر و خلق و رای او
۴۰
رزانت خاک و صفوت آب و رقت باد و نور آذر
۴۱
نبودی جسم این ساکن نبودی ذات آن صافی
۴۲
نبودی نفع این شامل نبودی نفس آن انور
۴۳
ز تیر و نیزهٔ او روز و شب در کوه و در بیشه
۴۴
خروشان است مار صل و جوشان است شیر نر
۴۵
ز بیمش کرده این مهره به دنبال اندرون مدغم
۴۶
ز سهمش کرده آن زهره به چنگال اندرون مضمر
۴۷
حضور اوست در دولت مکان اوست در حضرت
۴۸
بقای اوست در عالم وجود اوست در کشور
۴۹
چو فعل شمس در گردون چو صنع ابر در بستان
۵۰
چو لطف نور در دیده چو گون روح در پیکر
۵۱
بر اوج چرخ شیر و عقرب و تنین و کرکس را
۵۲
چو او گیرد به کف رمح و خدنگ و ناچخ و خنجر
۵۳
ز نوک این بدرد دل ز زخم آن بتفسد دم
۵۴
ز عکس آن بسوزد تن ز بیم آن بریزد پر
۵۵
ز چرخ و ابر و خاک و برج و خار کرم و بحر کان
۵۶
همیشه جز به سعی آن جوان‌بخت بلند اختر
۵۷
نتابد خور نبارد نم نخندد گل نرخشد مه
۵۸
نروید من نیاید قز نزاید در نخیزد زر
۵۹
ایا میری که از گرز و سنان و تیغ پیکانت
۶۰
بود پیوسته اندر بیشه و دریا و کوه و در
۶۱
هزبران را شکسته تن نهنگان را کفیده دل
۶۲
پلنگان را گسسته دم گوزنان را دریده بر
۶۳
ز بهر جود و بذل و گنج و خرج تو بود دایم
۶۴
ز دور چرخ و فعل دهر و اشک ابر و عکس خور
۶۵
گریبان زمین پر زر کنار سنگ پر نقره
۶۶
ضمیر بحر پر لؤلؤ دهان کوه پر گوهر
۶۷
به سان باطن لاله به شکل جامهٔ سوسن
۶۸
به رنگ چهرهٔ خیری به لون دیدهٔ عبهر
۶۹
بداندیش تو از رنج و بلا و درد و غم دارد
۷۰
سیه روز و تبه حال و دو دیده لعل و روی اصفر
۷۱
نگرید گاه مدحت جز به نامت خامه بر کاغذ
۷۲
نخندد گاه عشرت جز به یادت باده در ساغر
۷۳
نه چون تو بود هرگز هیچ میری از بنی آدم
۷۴
نه چون تو دید هرگز هیچ چشمی تا گه محشر
۷۵
از آن هر روز سلطانت گرامی‌تر همیدارد
۷۶
که بر وی هست دیدار تو هر ساعت مبارک‌تر
۷۷
ز مهر و دوستی با تو چنان است او به حمدالله
۷۸
که موسی بود با هارون و احمد بود با حیدر
۷۹
نه بر تو هست مشفق‌تر کس از وی در همه عالم
۸۰
نه وی را هست مخلص‌تر کس از تو در همه لشکر
۸۱
گر او پرده‌سرای و نوبت و کوس و علم دادت
۸۲
چرا باید کز آن باشند بدخواهان تو غمخور
۸۳
مگرشان نیست آگاهی که تو امروز اگر خواهی
۸۴
به اقبال شهنشاهی دهی صد شاه را افسر
۸۵
خداوندا از آن وقتی که تو رای هری کردی
۸۶
ستم را شد بریده پی کرم را شد گشاده در
۸۷
ز آثار قدومت شد زمین چون جنت اعلی
۸۸
ز اعلام سپاهت شد هوا چون لعبت آزر
۸۹
همه اهل هری هستند خاص و عام و مرد و زن
۹۰
ز تو مسرور و خرم دل تو را مأمور و خدمتگر
۹۱
همی‌گویند همواره دعای ملک تو جمله
۹۲
همی‌خواهند پیوسته بقای عمر تو یکسر
۹۳
در این عزمی که کردی نیست جز نصرت تو را همره
۹۴
در این قصدی که داری نیست جز دولت تو را رهبر
۹۵
چو عون کردگار و همت سلطان بود با تو
۹۶
به بهروزی شوی آنجا به پیروزی رسی ایدر
۹۷
اگر چه حصن تولک در بلندی هست از آن گونه
۹۸
که ساید برجهای آن سر اندر برج دو پیکر
۹۹
کنی بنیاد آن هامون به یک ساعت بر آن سیرت
۱۰۰
کامیرالمؤمنی حیدر بنای قلعهٔ خیبر
۱۰۱
ایا گشته ز مدح و آفرینت خاطر و طبعم
۱۰۲
چو درج لؤلؤ لالا چو برج زهرهٔ ازهر
۱۰۳
از آن گاهی که بر لفظ عزیزت رفت نام من
۱۰۴
کشیدم رخت بر ایوان نهادم پای بر محور
۱۰۵
ز تحسین تو مشهور است شعر من به هر موضع
۱۰۶
ز تمکین تو مذکور است نام من به هر محضر
۱۰۷
گه از مدحت دهان من شود چون حقهٔ لؤلؤ
۱۰۸
گه از شکرت زبان من شود چون بیضهٔ عنبر
۱۰۹
گر استحقاق من پوشیده ماند اندر هری شاید
۱۱۰
ز بهر آن که آگاهی ندارند این عجب مشمر
۱۱۱
نه کان از عزت گوهر نه کرم از نیت دیبا
۱۱۲
نه نخل از لذت خرما نه نال از قیمت شکر
۱۱۳
نخواهم بود هرگز جز تو را تا زنده باشم من
۱۱۴
دعاگوی هواخواه و وفاجوی ثناگستر
۱۱۵
همی‌خواهم هوا از دل همی‌گویم دعا در سر
۱۱۶
همی‌جویم وفا از جان همی‌خوانم ثنا از بر
۱۱۷
ز مدح تو مرا خاطر ز مهر تو مرا باطن
۱۱۸
ز صف تو مرا دیوان ز شکر تو مرا دفتر
۱۱۹
چو گرونیست پر انجم چو بستانیست پر ریحان
۱۲۰
چو دیباییست پر صورت چو دریاییست پر گوهر
۱۲۱
ز قولم خدمتی خواندند پیشت در مه روزه
۱۲۲
عبارتهای آن زیبا اشارتهای آن دلبر
۱۲۳
کنون نوخدمتی پیش تو آوردم در ابیاتش
۱۲۴
صنایع ساخته بی حد بدایع بافته بی مر
۱۲۵
گر این خدمت چنان کآمد تو را آید پسندیده
۱۲۶
به نظم آرم از این به صدهزاران خدمت دیگر
۱۲۷
الا تا بندد از عرعر چمن زنگارگون کله
۱۲۸
الا تا پوشد از لاله جبل شنگرف‌گون چادر
۱۲۹
ز شادی باد پیوسته رخ تو سرخ چون لاله
۱۳۰
ز دولت باد همواره سر تو سبز چون عرعر

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.